آسمان ِ هر کجا

August 27, 2007

امروز یکشنبه بود

Filed under: روزمرگی

حالا ما به دفتر تازه اومدیم. خیلی خیلی بیشتر از تغییر جا و جابه‌جایی آمدن به این دفتر تغییر در چیزهای دیگه‌ای بود. تفاوت‌هایی که امیدوارم بتونیم ایجاد کنیم.
حالا ما به دفتر تازه اومدیم.
دیروز اسباب‌کشی داشتیم و خدا می‌دونه که من چقدر از این کار متنفرم. امروز هم تتمه و ته‌مانده‌ی کار اومد. تقریبا کشنده بود. نه اینکه من همه‌ی کارها رو انجام داده باشم، همه بودن، من در این زمینه خیلی مشکل دارم.
حالا ما به دفتر تازه اومدیم.
این قسمت رو بیشتر از روی وظیفه می‌نویسم تا خواست خودم. می‌دونم که خیلی‌ها می‌خوان بدونن که جریان چیه؟
خب، ماجرا اینه که آسمان شب، دو بخش مجزا شد: فروشگاه و موسسه. قرار هست در موسسه ما بیشتر به کارهای ماندگارتر و بهتر بپردازیم و روی کارهای تحقیقاتی کار کنیم. این که چه پیش آید، بخش زیادیش دست ما هست. اما بخشی که به بهرنگ امین تفرشی مربوط می‌شه... بهرنگ به عنوان سرمایه گذار این کار از هیچ چیزی دریغ نکرده. کسی بیاد و بگه شما کارتون رو انجام بدید و کارتون رو – کاری رو که دوست دارید – درست انجام بدید، نگران پولش نباشید! اینجا واقعا ایرانه؟
درست نیست و نمی‌خوام هم که بیشتر از این از کارهایی که این آدم انجام داده بنویسم، وگرنه چیزهای خیلی بیشتری رو باید گفت. باشد به وقتش.

و حالا چه چیزها که باید یا دبگیرم و یاد بگیریم.

August 9, 2007

فیلم

Filed under: روزمرگی

چند وقتی هست که فیلم ندیدم.

March 22, 2007

خورشید

.اوه... رصد رفتیم و خورشید گرفت و حالا سال هم تمام شده و سالی نو ست. نمی‌دونم چرا، ولی سال‌هاست که عید و دردسرهاش همیشه خیلی پررنگ‌تر بوده و شور و شوق سال جدید، بسیار کم‌رنگ؛ ناپیدا
.شاید هم می‌دونم و ندانستن رو راحت‌تر و بی‌دردسر تر می‌پنداریم

به هر روی وقتی که عید می‌شه، دقیقا همون لحظه‌ای که سال ما ایرانی‌ها تحویل می‌شه، خورشید در جای خاصی از آسمان قرار داره، از یه جای مهم برای نجومی‌ها عبور می‌کنه. (هر وفت که اینا رو می‌گم و به اینجای کار می‌رسم، یاد فیلم کمال‌الملک که به گمانم اثر علی حاتمی بزرگ هم باشه، می‌افتم. فیلم وقتی قصر پادشاه و مراسم نوروز رو نشون می‌ده، کسی با صدای بلند اعلام می‌کنه که هم‌اینک خورشید از حوت وارد حمل شد...) ابتدای برج یا صورت‌فلکی حمل و به درست‌تر، نقطه‌ی اعتدال بهاری. اهمیت این جا از این قراره که مبداء شمارش مختصات "بُعد" هست. ء


سختم هست که سال نو رو تبریک بگم و آرزوی چیزهای خوب بکنم. کلیشه‌ی نهفته در این‌ها – که دیگه نهفته هم نیست و کاملا عریان هست – سخت آزارم می‌ده. روزگاری هم نیست که بشه امیدی برای کسی خواست یا به چیزی داشت... پس، کاش...، کاش که سال جدید، عید یا هر چیزی که هست لختی مجال نفس کشیدن به آهستگی و آرامش رو به ما هدیه بده. اندکی درنگ تا دوباره و دوباره، دگربار از پای برخیزیم و باز مبارزه کنیم، هرچند بی‌فرجام، هرچند نافرجام

March 15, 2007

حاشیه‌ای بر روزمرگی‌های همیشگی

Filed under: روزمرگی

این روزها، اون قدر شلوغ هستم که مجال نوشتن حتا آمدن به اینترنت نیست. و دردی ست، شلوغی‌ای مهم‌تر از نوشتن. گیرم که نوشته‌ها روزنگاره‌هایی باشد برای ثبت در تاریخ یا روزمرگی‌های برای دل خودم
دیروز که روز صدای ترکیدن‌ها و جبهه‌ی جنگ باشد، خیام نفیسی گرفتم به پاس سخنرانی در میان جمعی نجومی. هدیه نفیسی بود و بسیار هم دوستش دارم. حرف‌هایی بود که دلم می‌خواست به بهانه‌ی این جمع شدن بنویسم. درباره‌ی گروه‌های نجومی، کار گروهی کردن و مشکل و کارهای نجومی کردن و برگزاری سمینارها و سخنرانی‌ها. می‌دونم که برای بعدی هم نخواهد ماند. فقط دریغش می‌مونه و ای کاش.
بگذریم. اهواز رو اگرچه نوشتم، فکر می‌کنم که از حال و هواش دیگه خارج شدم و اگه خودم رو راضی نکنم که برای ثبت در تاریخ خواهمش نوشت، اون رو هم می‌گذارم کنار نوشته‌های دیگری که هنوز به خاک سپرده نشده‌اند و باز، رفته‌اند.ء
فیلم‌هایی هم بودکه دلم می‌خواست چیزکی درباره‌شان بنویسم که مجالش نیست. این پاره نوشته‌ هم از زور ننوشتگی و نیاز به نوشتن بود، شاید که نسیمی باشه در این روزمرگی‌هایی که دیگه دارن خفه‌ام می‌کنند.ء
اما بعد این، امشب کتابی هم گیرم اومد که خوب چیزی بود: "نشت نشا" که درباره‌ی فرار نخبگان و مغزها هست و به نوعی معادل اون کلمات؛ نوشته‌ی رضا امیرخانی که چقدر اسمش آشناست و هنوز به یادش ندارم. و این چیز بعیدی نیست از من. کتاب خوبی به نظرم رسیده و سبک و سیاق نویسنده هم به دلم نشسته بسیار. هنوز نخوندمش و جز مقدمه و پاره‌ای، چیزی ازش نخوندم. بماند برای بعدها...ء

March 8, 2007

امروز در اهواز

Filed under: روزمرگی

(این نوشته با دو سه روزی تاخیر به دلیل نداشتن اینترنت در اهواز و شلوغی روزکاری بعد از چند روز نبودن پست شد)

خب، شروع جالبی نبود. حالا من در جایی بیرون از اهواز هستم و صدای خر و پف دوستان. اینجا بی‌شباهت به دوران سربازی نیست. شب همون شب هست و نوشتن در تاریکی هم همان. صدای خرپف هم که هست. تفاوت در اینه که اینجا نگهبانی نداره که سرک بزنه و ابتدا اذیت کنه و بعد دوست بشه. اونجا نگهبانها می‌دونستن که کسی شب‌ها بیداره: کتاب می‌خونه و چیز می‌نویسه و همیشه چیزهایی هم که می‌نوشتم کنجکاوی بر می‌انگیخت. آخرین روز سربازی هم دوستی از لرستان نوشته‌ای برای بیرون پادگان داد و فهمیدم که چقدر از من متنفر بوده و بعد چقدر دوستم داشته و البته ناخنکی هم به نوشته‌هام زده بوده. نوشته‌هایی که بیشتر تمرین نوشتن بود و البته مهم‌ترش ساختن یه فضای خصوصی که همون شب ورود از همه می‌گرفتن و از همون شب ورود من برای خودم ساختم و محکم هم. به کجا رسید شروع این نوشته. تفاوت کوچک دیگه اینه که اونجا کاغذ و پاره‌های کاغذ بود و اینجا یه لب‌تاپ!ء
بگذریم، همون طور که انتظارش می‌رفت، اینجا هم قرار نیست که تفاوت چشمگیری با جاها و کارهای دیگه داشته باشه و بسیار بعیده که اتفاق خوبی بیفته. همین‌قدر بس که تلسکوپ‌هایی که قرار بوده همراه عشایر باشه و در بالای کوه و به میان دشت، در مراکز استان‌ها مستقر می‌شن! ظاهرا مدیران ایرانی دولتی در استحاله کردن و به گند کشیدن ایده‌ها و طرح‌های خوب، استعدادی ماورای طبیعی دارن.ء
از صبح بی‌کار و سرگردان بودم تقریبا. بیشتر از سه ساعتی رو با مدیر آموزش و پرورش عشایری خوزستان گذروندم و صحبت‌های عقیدتی ارزشی ! کردیم. آدم بدی نبود، اما بد نبودن تنها کافی نیست. همین‌قدر بس که از افتخاراتش – رقیق‌تر از این البته – این که هم اول خرداد، هم دوم خرداد و هم سوم خرداد مدیر باقی مونده بود. و دُگمانه این که استشهادیون رو به‌طور ضمنی تایید می‌کرد و می‌گفت درش تعقل هست! همین‌طور در تعصب! آدم خوب و معمولی‌ای بود با عقاید زیاد مذهبی. و البته که حرف‌های شیرین و خوبی هم زد. اما برای کسی که چهارده ساعت در اتوبوسی بود که بوی تعفن می‌داد و از خستگی داشت می‌مرد
.اینجا مرکز تربیت معلم هست خارج از اهوازه و دسترسی به شهر بسیار سخت هست. به خصوص که جایی در شهر رو هم بلد نباشی
اما آخر شب خوب بود و صحبت‌هایی که با قمری‌نژاد داشتم و فیلم زیبایی که از کسوف 9 فروردین امسال گرفت و دیگه داره سالگردش هم می‌یاد. صحبت از رصدخانه‌ای در زنجان هم بود که اتفاقش اتفاق خوبی در نجوم آماتوری خواهد بود اگر که باز به گندش نزنند. تلسکوپش دست کم نیم متری خواهد بود و فعلا همین بس. قرار نیست که همه چیزش رو الان لو بدم. اما این تلسکوپ و رصدخانه هم ماجرایی داشت شنیدنی از دانش‌آموزی زنجانی و برنده در المپیاد نجوم و لطیفه‌ای بود و پوریا ناظمی هم چیزهایی درباره‌اش نوشته و این هم بماند برای همان بعدهایی که هیچ‌وقت نمی‌یان
.نمی‌دونم که چه‌وقت به اینترنت وصل می‌شم و این رو می‌ذارم. امیدوارم فردا دست‌کم اتفاق بدی نیفته

در ضمن: من ماه گرفتگی رو در دو استان و از داخل اتوبوس رصد کردم، هرچند که ابتداش رو از دست دادم. (یادم رفته بود این)ء

March 3, 2007

این یکی دیگه پاک نشد: اهواز می‌رم

Filed under: روزمرگی

فردا می ‌رم اهواز. بعد اینکه دو تا پستی که کامل نوسته بودم پیش از انتشار به دلایلی متفاوت پاک شدن و بعد دوره‌ای به نسبت طولانی که بد جوری سرم شلوغ بود و مجال نوشتن نبود، حالا که پست سوم که باز نویسی دومین پست پاک شده بود، به مذاقم خوش نیامد، قرار بر رقتن به اهواز هست. پیش از این هم به اهواز رفته بودم، خاطره‌ای بس ناخوشایند بود که امیدوارم این بار تکرار نشه. همین قدر بس که شبی رو – .دمادم سحرگاه تا هشت صبح – در کنار ایستگاه پلیس و در ماشین – صندلی‌های جلویی- گذاراندم
این بار به خاطر پروژه‌ای که به عشایر مربوط هست و اگر بخت و برنامه‌ریزی و مسئولین اجازه فرمایند ممکنه که اتفاق‌های خوبی هم بیفته. مجموعه‌ای خوب از لوازم رصدی در اختیار تعدادی از مدارس عشایر قرار گرفته و بنا هست تا به به جاهای بیشتری هم فرستاده بشه و این برنامه آموزش معلمین عشایر هست. اگرچه هرجایی که لوازم رو بردیم تقریبا یک روز کامل رو به بچه‌ها و معلم شون آموزش دادیم و شماره تلفن  شخصی و ای میل‌های شخصی رو هم. اما برای اینکه اتفاقی بیفته به بیشتر از اینها احتیاج هست و این دوره یا کارگاه هم ممکنه که اتفاقی باشه خوب، در همین راستا. تا ببینیم که چه پیش آید
قرار بر رصد هست و دوشنبه بعد از ظهر هم 2 ساعتی کلاسی دارم و سخنرانی. وقتی بسیار محدود برای مطالبی بس زیاد. خودم رو آماده کرده بودم و مطالبی گرد آمده بود که حالا هیچ مجال گفتنش نیست. به کار   .دیگری باید که بیاید. پس خیلی جدی نمی‌تونم بگیرمش. امیدوارم که اشتباه کنم. تازه ماه هم در بدترین شرایط رصدی هست
کتاب کوری هم تمام شد، دو سه پب پیش. همین طور دیشب فیلمی از برگمان، اینگمار برگمن دیدم که پیش از این هم چندین کار ازش دیده بودم. "در آینه‌ی ..." چیزی که حالا یادم نمی‌اد چی بود و شب قبل هم فیلمی از برادران "پالما دو آر" اگر درست گفته باشم به اسم "بچه" که فیلم خوبی بود و قبل از این هم از اونها "پسر" رو دیده بودم. فیلم، جایزه‌ی کن 2005 یا چیزی از کن 2005 رو برده بود که به گمانم اولی درست‌تر باشه. .فیلم قشنگی هم بود که شاید روزگاری درباره‌ی اون هم چیزکی نوشتم
همین‌طور درباره‌ی مستندی از بی‌بی‌سی با نام راقی در ایران که سازنده و گوینده‌اش راقی عمر هست و فیلم بسیار خوبی هم هست در این آشفته بازار و عجیب به نظرم خوب هم ایران رو دیده و شناخته. از پیکان و تعارف میان مردم تا پاساژ تندیس و فریادهای مرگ بر، افتتاح تونل رسالت با حضور به واقع مضحک عروس و دامادها تا اسم‌های مختلف خیابانی مثل ولیعصر در طول یکصد سال اخیر. فیلم خوبی به مدت یک  ساعت و نیم که در گوگل ویدئو می‌تونید ببینیدش و به صبر زیادی هم احتیاج داره برای کسانی که از اینترنت‌های معمولی خانگی استفاده می‌کنند
...اهواز روزهای بیکاری زیادی دارم و اگه اینترنتی باشه، شاید بتونم که کمی به نانوشته‌هام سر و سامانی بدم
(من هنوز نمی‌دونم که چطور می‌شه تو این نکبت راست به چپ نوشت)

February 19, 2007

رصد نوا و بارش تگرگ

Filed under: روزمرگی

به‌جای اون چند دقیقه، بیست وچهار ساعت گذشت و شب بعد -صبح امروز – رفتیم برای دیدن این نو ستاره. هوا تقریبا ابری بود اما سایت هواشناسی پیش‌بینی کرده بود که دم صبح، ساعت چهار هوا صافِ صاف خواهد بود. به سمت قم رفتیم، دماوند اگر چه بهتر بود اما دمایی که احساس می‌کردی منفی بیست درجه سلسیوس بود! پس همون بهتر که به قم بریم.
آسمان امیدوار کننده بود در شروع و ابرها پاره پاره پنجاه و پنج کیلومتر از راه قم رو رفته بودیم که گفتیم کناری بزنیم و اگه قرار باشه هوا صاف باشه نشانه‌هایی ازش رو خواهیم دید. اما هوا.... سیاه ِ سیاه بود. کاملا بسته. تصمیم گرفتیم برگردیم. دویست متر جلوتر دوربرگردانی هست که پیشنهاد می‌کنم به خاطر بسپاریدش، گاهی اوقات هنگام رصد رفتن بدرد تون خواهد خورد. به دوربرگردان نرسیده بودیم که تگرگ شدیدی emoticonشروع به باریدن کرد حالا اینحا هم داره برف و بارون می‌یاد

 راستی ما باز شدیم. این هم خبر خوش

February 15, 2007

!پلمپ شدیم

Filed under: روزمرگی

وقت ندارم که خیلی توضیح بدم. دیروز تا حالا پلمپ شدیم. نمی‌دونم خنده‌دار بود یا اعصاب خورد کن. اون موقع‌اش که خیلی عصبانی بودم. کلی آدم اومدن تو و ریختن و در بستن و فوری چندتا دوربین هم اومد و شروع کرد به فیلمبرداری. انگار کن که بن‌لادن رو یا بوش رو گرفته باشن. افتخاری می‌کردن و هم می‌ترسیدن.
ترس از اینکه تصویر خودشون تو دوربین بیفته و مردم ببینند شون. همه‌ی این شلوغی‌ها برا این بود که یکی داشت جلوی فروشگاه فیلم می‌فروخت. نه فیلم مستهجن! فیلم‌های غیر مجاز – یعنی فیلم‌هایی که مجوز ندارن – و همه‌ی اون فیلمبردارهای بی‌... خودشون همه‌ی اون فیلم‌ها و بدترش رو هم دیده بودن.
اومدن و کامپیوترها رو هم گشتن. خنده‌دار بود. فقط تو یکی از کامپیوترها عکس همسر یکی از بچه‌ها بود که خواستن پاکش کنه. همین و رفتن.
بیست دقیقه بعد برگشتن و گفتن که برید می‌خواهیم پلمپ کنیم! دلیل: چون جواز کسب‌تون نیست.
حالا ما پلمپ هستیم. خنده‌داره
فردا رصد می‌ریم: دیر گچی در جنوب شرقی ورامین، چرم‌شهر.






















Get free blog up and running in minutes with Blogsome
Theme designed by Minz Meyer