ترجیح میدم رو راست بنویسم تا چاپلوسانه.
نخست اینکه اینجا کسی مهمان نیست و دعوت هم نشده. نمیخوام خودم رو به نوشتن در اینجا مقید کنم. حالا اگه کسی مییاد و سری میزنه، به خودش مربوطه. من اگرچه نیاز شدیدی به نوشتن دارم و اینجا چون هنوز ملالآور نشده، جای دنجی هست، اما آنچنان شلوغ هستم که نخوام کاری به کارهای خودم اضافه کنم و مجبور به انجامش بشم.
اما بعد
سخت روز و شبهایی رو سپری کردم در این چند روزه. بالاخره از پس ِ سالها دوباره روح چنان خفته و ملول شد، چنان ساییده و رنجور که مگو. سالها پیش و زمانی که در روجا و با تمام توان میجنگیدیم نخستباری شد که تجربهاش کردم. و حالا دوباره...
امروز از ابتدای روز تا آخر شب، تمام محتوای حفرهی شکمی من تلاش میکردن تا به دهانم منتقل بشن بلکه از اونجا راهی به بیرون پیدا کنند. نشد اما. دلیلش رو من میدونم، هرچند هر که دکتری و تجویزی کرد. من اما میدونستم که باید به حافظ اقتدا کنیم که: ز ِ آستین طبیبان هزار خون بچکد ..... مگر به تجربه دستی نهند بر دل ریش.
باز همین امروز خوش اتفاقی افتاد در میعادگاهی که مال عاشقان الله البته نبود. نوشتم تا یادش در یادم بمونه. ننوشتم که کسی بفهمه. دوستی یافتم گرانقدر و بزرگ و باری بسیار سنگین رو از دوشم برداشت.
... بیشترین چیزی که میخوام و محتاجش هستم تنهایی هست. اگر که یافت شود.