آسمان ِ هر کجا

February 20, 2009

پس از سال‌ها

سرانجام فرصتی شد و بعد از نیم ساعتی کلنجار رفتن تونستم این پس ورد لعنتی رو پیدا کنم.

چیزهایی اینجا نوشته شده که با امروز من بسیار تفاوت داره، چه باک

گمان نکنم که دیگه اینجا چیزی بنویسم
شاید هم هر از گاهی نوشتم. نشانی تازه‌ی من این هست:

http://hashem.htm.ir

باز هم وردپرس هست، اما این بار فارسی ِ اون

خوب یا بد، به هر روی شاید نتونستم با اینجا رابطه برقرار کنم. 

کوتاه هم که بگم حالا من و بهرنگ نه که با هم دوست نیستیم، که برعکس، دشمن هم هم شدیم. اما همچنان بر سر بیشتر حرفایی که اینجا نوشته شده باقی مانده‌ام.

October 16, 2007

آسمان شب پارسه

کاش فرصتی می‌شد و می‌تونستم روزهاییکه پشت سر گذاشتم رو می‌نوشتم. بیشتر برام مهم بود چون تجربه‌ی بسیار با ارزشی هست، چه موفق بشه و چه شکست بخوره. آسمان شب پارسه رو می‌گم و مشکلاتی که در اون باهاش دست به گریبان هستیم.
برای حال، این رو می‌نویسم که در تاریخ ثبت بشه! ما امشب هم شب نجومی‌ای در کنار خیابان برگزار کردیم. اتفاقی که فردا و پس‌فردا هم شاید بیفته. اتفاق خوبی هم هست و می‌تونه بشه.
اما بعد
آسمان شب پارسه به لطف بی‌دریغ بهرنگ امین تفرشی سکل گرفت: موسسه‌ای که با امیدها و ایده‌های برخی از جمله آقای تفرشی (بهرنگ) و من و ... تاسیس شد. اون قدر سریع و ناکهانی هم بود که بی‌اغراق آمادگی‌اش رو نداشتم. حالا من موندم و تجربه‌هایی که به قیمتی گزاف به دست می‌آد.
ما در آسمان شب همزمان با چند مشکل مواجه هستیم. از جمله‌ی اون‌ها ساختن ساختارهایی هست که هزینه‌بر و زمان‌گیر هست و بدتر از اون خیلی مطمئن نیستم که لازم هم باشه! البته بسیاری از این کارها به یقیین لازم هستن، اما با توجه به هزینه‌های سرسام‌آور ما، اینکه اولویت کاری با چه چیزهایی باید باشه گیج‌کننده هست.
دیگه کندی روند کارها هست. امید من به این بود که بدون فشار به بچه‌هایی که دارن کار می‌کنند، با صبر و حوصله‌ی بسیار، سعی کنیم چیزها رو کارشناسی و درست انجام بدیم. اما نتیجه چیز دلخواه من نبود. نمی‌دونم که صبر من و زمان ما کافی نبوده (بسیار بعیده که اینجوری باشه) یا نه، مشکل در جای دیگه‌ای هست.

... بگذریم. بعد مدت‌ها که به اینجا اومدم، چه‌ها که نمی‌نویسم. ... بگذریم.

August 22, 2007

کاش وقتی برای نوشتن بود

چیزهای خیلی مهمی بود و هست که می‌خوام چند روزی بنویسم و وقتش فراهم نیست. اتفاق مهمی افتاده. برای من بسیار مهم....

سالیانی پیش، رویایی داشتم، داشتیم: رویایی در "روجا". حالا به لطف مردی، بهرنگ امین تفرشی، این آرزو بسیار به واقعی شدن نزدیک شده. گمانم نیست که اینجا رو و این‌ها رو هیچ‌وقت بخونه برا همین می‌تونم راحت‌تر بنویسم و بگم که ازت ممنونم.
کارهای زیادی باید انجام بدم و وقت بسیار کمی مونده.

کاش می‌تونستم بیشتر بنویسم الان...

August 15, 2007

تجربه‌های جالب!

همین حالا موفق شدم تا بالاخره این لعنتی رو راست به چپش کنم. حالا می‌شه مثل آدم نوشت. در واقع همون داستان همیشگی روی داد: رفتم در blogspot گوگل که خیلی هم ازش خوشم می‌یاد یه اکانت باز کردم و خواستم اون رو درست کنم که بالاخره فهمیدم اینجا چه کار باید کنم.

اما امروز تجربه‌ی خوب دیگه‌ای هم وجود داشت. ماجرا مربوط به رصد بارش شهابی‌‌ای می‌شه که من نرفتم اما تلاش جمعی بر این بود که درست ثبت بشه. این که این کار انجام شد یا نه فعلا بماند و هنوز برای قضاوت زوده. اما اون طور که من می‌خواستم – در بخش اجرا- نشد. برای من تجربه‌های جالبی داشت و امیدوارم بعد از جمع و جور شدن گزارشش بتونم چیزهایی از اون رو هم به اینجا منتقل کنم.

امروز صبح خبر بسیار خوبی هم شنیدم که بعدازظهر تکمیل‌تر شد. دوتا از دوستان بسیار نزدیکم مژده و آیدین جزو 10 نفری شدن که قراره از بین اون‌ها یکی به سفری مطالعاتی به فرانسه بره. این‌ها برگزیدگان نمایشگاه نقاشی‌ای هستن که برای نسل نو و جوان نقاشان ایران در گالری هما برگزار شده بود. کار هر دو هم فروش رفته که بسیار خوشحال‌ترم کرد.

در پوشش بدنه‌ی شاتل هم اشکالی پیش اومده که بعد از پست مطلب دیشب تلویزیون ناسا درباره‌ی اون صحبت کرد. این طور که پیداست باز هم چیزی به پوشش عایق بدنه برخورد کرده و باعث شده تا سخ چهار سانتی از اون رو از بین ببره. اگرچه به گفته‌ی مدیر ماموریت این موضوع خطری به حساب نمی‌یاد. نکته‌ی جالب این‌که ناسا این فرو رفتگی رو با لیزر اسکن سه بعدی کرده بوده و بلافاصله شبیه اون رو – در واقع خود اون آسیب رو- شبیه سازی کرده بوده و در برنامه‌ی دیشب هم داشت روی اون توضیح می‌داد! ما امروز یک قطعه‌ی بسیار ساده‌ی آلومینیومی رو که تلسکوپ روش سوار می‌شد بردیم تراشکاری تا یک سوراخ بهش اضافه کنه. چون برق اون محل امروز 2 فاز بود و سه فاز نبود هیچ دستگاهی روشن نشد و هیچ کاری هم انجام نشد! قصد مقایسه نداشتم البته :) بماند که برای ساختن یک قطعه وقتی برق هم باشه خیلی بیشتر از تمام مدت زمان ماموریت فضانوردها مون به زمان احتیاج خواهیم داشت.
البته اینا دلایل مدیریتی داره. دلایلی که ما در آسمان شب هم با اون‌ها آشناییم و باهاشون مشکل داریم. خوبیش اینه که به شدت تلاش می‌کنیم تا اون‌ها رو از بین ببریم.

August 8, 2007

خانه‌ی تازه

به خانه‌ي تازه آمدیم. کمی بالاتر از قیطریه و نزدیک تجریش. اینجا کوه به خوبی پیداست. این از بهترین‌های اینجاست. در این میانه‌ی شلوغ، امروز تلسکوپ‌های ما هم از راه رسیدند و دوست و همکارم سعید هم اسباب کشی کرد. باید به رصد برم و فکر کنم و امتحانی هم در راه هست.

چنان شلوغ و چنان به‌هم ریخته ام که مپرس. کاش می‌شد کمکی گرفت

البته اتفاق‌های خوب هم هست. اما اونقدر شلوغ هستم که حتا باورم نیست از پست پیش تا به حال یک هفته رفته باشد

August 1, 2007

بی‌ادبانه

ترجیح می‌دم رو راست بنویسم تا چاپلوسانه.
نخست اینکه اینجا کسی مهمان نیست و دعوت هم نشده. نمی‌خوام خودم رو به نوشتن در اینجا مقید کنم. حالا اگه کسی می‌یاد و سری می‌زنه، به خودش مربوطه. من اگرچه نیاز شدیدی به نوشتن دارم و اینجا چون هنوز ملال‌آور نشده، جای دنجی هست، اما آنچنان شلوغ هستم که نخوام کاری به کارهای خودم اضافه کنم و مجبور به انجامش بشم.

اما بعد
سخت روز و شب‌هایی رو سپری کردم در این چند روزه. بالاخره از پس ِ سال‌ها دوباره روح چنان خفته و ملول شد، چنان ساییده و رنجور که مگو. سال‌ها پیش و زمانی که در روجا و با تمام توان می‌جنگیدیم نخست‌باری شد که تجربه‌اش کردم. و حالا دوباره...

امروز از ابتدای روز تا آخر شب، تمام محتوای حفره‌ی شکمی من تلاش می‌کردن تا به دهانم منتقل بشن بلکه از اونجا راهی به بیرون پیدا کنند. نشد اما. دلیلش رو من می‌دونم، هرچند هر که دکتری و تجویزی کرد. من اما می‌دونستم که باید به حافظ اقتدا کنیم که: ز ِ آستین طبیبان هزار خون بچکد ..... مگر به تجربه دستی نهند بر دل ریش.

باز همین امروز خوش اتفاقی افتاد در میعادگاهی که مال عاشقان الله البته نبود. نوشتم تا یادش در یادم بمونه. ننوشتم که کسی بفهمه. دوستی یافتم گرانقدر و بزرگ و باری بسیار سنگین رو از دوشم برداشت.

... بیشترین چیزی که می‌خوام و محتاجش هستم تنهایی هست. اگر که یافت شود.

March 23, 2007

رصد در خارتوران - پرده‌ی نخست

.خب فکر می‌کنم حالا که کمی زمان بیشتری برای نوشتن و بودن دارم، بد نباشه که کمی درباره‌ی چیزهای فشرده‌ی این مدت بیشتر بنویسم. چیزهایی که اشارتی شد و گذشتم
نخست با رصد شروع می‌کنم که از مهم‌ترین‌هاست. هرچند که می‌دونم که حافظه یاری‌ام نمی‌کنه که تا چندی دیگه چیزی از این رصد به یادم بمونه و بنابراین بد نیست که شرحی ازش رو به یادگار اینجا داشته باشم، اما بیشتر و به دلایلی که بماند ترجیح می‌دم که این رصد رو از منظری دگر ببینم و نقل کنم. شاید که فایده‌ای هم داشته باشد...ء
برنامه‌ی رصدهای آسمان شب برای یک سال(سال 85)، فکر می‌کنم که از فروردین یا اردی‌بهشت ماه سالی که دیگه باید گذشته‌اش نامید، شروع و چیده شد. در این بین چند برنامه‌ی رصدی هم به برنامه‌ی کلی اضافه شد که بیشتر به دلیل وقایع نجومی ویژه روی داد. برنامه‌ها به این صورت بود که بخش علمی برنامه رو ما پشتیبانی کنیم و بخش خدماتی و گردشگری‌اش رو آقای دزفولی. بگذریم که بعد ِ اتفاقاتی که باعث تغییر در کادر خدماتی هم شد، ما اصرار داشتیم که همواره در تورهای رصدی شخص آقای دزفولی حضور داشته باشه. ماجرای این تور هم -بخشی‌اش البته- از همین جا شروع می‌شه که جناب دزفولی به خاطر همراهی با توری دیگه نمی‌تونن با این برنامه باشن.ء
از طرفی تور قبلی‌مون رو هم که البته در برنامه‌ی سالیانه نبود، به دلیل باز هم حضور نداشتن آقای دزفولی لغو کرده بودیم. به جز این، تنها یک برنامه‌ی رصدی ما اون هم به خاطر تغییر در روز عید فطر لغو شده بود و باقی همه به طور مرتب اجرا شده بود. بهرنگ تفرشی اصرار داشت که حتما باید خودت باشی وگرنه برنامه رو لغو کن (دزفولی البته نه من). به هر حال در صحبت‌های سه جانبه‌ای که داشتیم بنا شد تا یک تور لیدر دیگه به نام آرش آقایی که او هم با نوع برنامه‌های ما آشنا هست و مجرب همراه تور باشه. این موضوع، توافق ضمنی من، نارضایتی بهرنگ و قول دزفولی رو به همراه داشت. این ماجرا مربوط به چند روز پیش از رصد می‌شه.ء
خب خیلی زود معلوم شد که تور لیدر کسی نیست که با هم توافق کردیم و دوستی از خود ما که نجومی هم هست قراره که برنامه رو به همراه دوستش اجرا کنن. اما این خیلی زود، یعنی یک یا دو روز پیش از رصد رفتن ما. زمانی که کار از کار گذشته بود. از طرفی ما به دلیل شرایط ویژه‌ی خارتوران می‌بایست که تعداد محدودی رو با خودمون می‌بردیم. این تعداد کم هم به لطف دوستان و بی‌نظمی من و بهرنگ در اجرای قانون از حد مجاز فراتر رفت و بیشتر از میزانی که بنا بود، ثبت نام شدند.
و از دیگر سوی، ما در تمامی تورها مون با راننده‌ای به نام آقای قشقایی می‌ریم، انسان فرهیخته‌ای که بسیار مودب هست و کارش رو، که کار ویژه‌ای هم هست، به خوبی انجام می‌ده. این بار ما مجبور بودیم که از مینی‌بوس استفاده کنیم و شب آخر، بعد از این که من فهمیدم دوست تور لیدرمون هم قرار نیست بیاد و من و محمدرضا ریسمانیان (که تور لیدر ما بود) قراره اجرای این برنامه‌ رو هم به عهده داشته باشیم – این حدود ساعت ده شبی بود که بنا بود ساعت شش صبح فرداش بریم رصد – در حدود دوازده نیمه شب، باخبر شدیم که یکی از مینی‌بوس‌ها هم اومدنش منتفی شده و برای فردا نباید حسابی روش باز کنیم. اون موقع بود که تازه چند نفری با ماشین در خیابان‌ها دنبال مینی‌بوس‌ها می‌گشتن و شماره‌ها شون رو یادداشت می‌کردن. این کار طبق قرار ما هیچ ربطی به آسمان شب نداشت، یعنی به هیچ وجه قرار نبوده که ما در این کارها دخالتی داشته باشیم.ء
این گونه بود که صبح به جای سه مینی‌بوس چهارتا ماشین داشتیم و راننده‌ها از همون ابتدا شروع کردن به [...] جملگی این چیزها، خلاصه‌ شده و بسیار خلاصه شده‌ی پیش زمینه‌ای بود که با اون این رصد شروع شد، رصدی که آخرین برنامه‌ی رصدی ما – دست کم – در سال 85 بود... ء
.اما بشنوید از پرده‌ی دوم که شرکت‌کننده‌ها و به نوعی مخاطبان ما باشن... البته در پست بعدی تا این پست بیش از این به درازا نکشه

March 15, 2007

اهواز، حکایت همچنان باقی ست

پیش از برنامه چند نفری خواستن که بیشتر درمورد کارهایی که می شه با این دستگاه‌ها کرد صحبت کنم تا خود دستگاه‌ها. من هم دیدم که از صبح تا حالا همه‌ی صحبت‌ها نظری و تئوریک بوده و کمتر از کارهای عملی صحبت شده، تغییراتی رو در صحبت‌ها لحاظ کردم. بگم که قرار بود من 4 ساعت برنامه داشته باشم و تبدیل شد به دو ساعت و بعد هم یک و نیم ساعت. هم از این رو، کل یرزنتیشن من هم دیگه به دردی نمی‌خورد و مونده بودم چطور اون همه چیز رو تو یک و نیم ساعت بگم. به هر حال شروع صحبت با این بود که ستاره‌شناس آماتور کی هست. این که ما چی کار می‌کنیم و نجوم یعنی چی. (البته ادعای بزرگی هست تعریف چنین چیزهایی که من چنین ادعایی هم ندارم. منظور، درکی کلی و دادن یک دید – ویژن – از این مفاهیم بود) بعد هم مختصری درباره‌ی تاریخچه‌ی لوازم اپتیکی و تلسکوپ شروع کردم به صحبت. سر آخر هم نصب و نحوه‌ی استفاده از دوربین‌های دوچشمی رو گفتم. دوستی، دوست نبود، مزه پراکنی و بی ادبی می‌کرد. به هر روی، کلی از زمانی که داشتم گذشته بود و وقت شام و نماز که صحبت‌ها تمام شد. گفتم که کسانی که مایل هستن می‌تونن برای نصب تلسکوپ بمونن و باقی هم برن
به هر حال با اصرار جمع و ابراز علاقه به موندن باقی چیزها رو موکول کردیم به بعد شام. تلسکوپ‌ها هم با کمک دوست و ستاره شناس آماتور خانم صفری که اهل اهواز هم بودن و برای کمک به ما اومدن، نصب کردیم
و رصد شروع شد. مکان رصد حیاط آموزشگاه بود. چرا که نور زیاد شهر و بدتر از اون مشعل‌های گازی که در پالایشگاه‌ها می‌سوختند، در عمل آسمانی همچو روز روشن رو شاخته بود. بگم که حتا دب اکبر که در تهران هم به خوبی دیده می‌شه، اونجا بسیار سخت دیده می‌شد و جبار هم بهتر از اون نبود. نور ماه تقریبا کامل هم مزید بر علت شد. روزگاری بود. اما اشتیاق شرکت کننده‌ها و پرسش‌هایی که می‌کردند، شب خوبی رو رقم زد. اگرچه باز در مدتی کوتاه می‌بایست از افسانه‌های صورت‌های فلکی و مختصات بُعد و میل و استوای سماوی و منطقة البروج می‌گفتیم تا قطبی کردن تلسکوپ‌ها و ...ء
چیزهای عجیب و صحبت‌های غریب‌تر باعث شد تا جمعی از دانشجوهای اونجا هم تحریک بشن و به ما بپیوندند. اتفاقی که هرچند خوشحالم کرده بود، باعث اعتراض برخی هم شد. و ظاهرا توقع هم از من بود که علاوه بر سی و اندی نفر خودمون، اون ها رو هم کنترل می‌کردم و می‌خواستم که برن!ء
ساعت از ده و نیم گذشته بود (شاید هم یازده و نیم) که خانم صفری می‌خواست به خوه بره و باز مشکل آژانس وجود داشت. تلفن آژانسی رو گیر آوردم و تماس گرفتم، بعد چند دقیقه معطلی و صحبت‌های عربی که پشت خط می‌شنیدم، گفت که ماشین می‌فرسته و از من خواست که برم سر خیابون. توضیح دادم که خانمی قراره بره. پیش از این هم گفته بودم که جایی که ما بودیم خارج از شهر بود و باز تا سر خیابون، دست کم ربع ساعتی پیاده راه. از من خواهش بود و از او امتناع! (البته نه کاملا به این شکل) می‌گفت که ربطی به او نداره و بی‌راه هم می‌گفت. سر آخر پرسیدم که اگه خواهر یا مادر خودت بود هم همین رفتار رو می‌کردی؟ و جواب؟ گوشی و یگانه تلفن آژانسی که داشتم، قطع شد. بگم که بی هیچ قضاوتی در مورد همگان، باید بگم که این رفتار رو چند بار در اهواز دیدم. یعنی به ظاهر اونجا خیلی به حقوق خانم‌ها اهمیت می‌دن! به همین دلیل هم کارهایی رو که معمول هست آقایون انجام بدن یا دست کم کمک کنند رو خانم‌ها به تنهایی و بدون توجه هیچ مردی انجام می‌دن! و این از عجایب اهواز بود برای من. ء
راهی نبود جز اینکه یگانه مسوول این دوره رو که کمتر هم در دسترس بود، پیدا کنم. گفت که در فردگاه هست و منتظر یکی از مدیران خانم وزارتخانه که بیست دقیقه‌ی دیگه قرار هست پروازش بشینه و خواست که صبر کنیم. معلوم بود که نمی‌شد چون امکان نداشت پیش از 12 شب برسن. پیشنهاد دوم این بود که اینجا مسوول یا سرپرست شبی هست که با ماشین ایشون رو می‌رسونن. من موندم و پیدا کردن مسوول شب در جایی که جز دستشویی، حمام و خوابگاه جای دیگه‌ای ازش رو نمی‌شناختم. به سمتی حرکت کردیم. تلفن زنگ زد و این بار یکی از اساتید بود که می‌گفت تازه به فرودگاه رسیده و آیا قراره کسی بیاد دنبالش و کجا باید بیاد. مونده بودم که اینا چه ربطی به من داره؟ اگرچه اون بنده‌ی خدا هیچ تقصیری نداشت اما واقعا وضعیت من هم در اهواز هیچ فرقی با اون نمی‌کرد. به هر روی، هماهنگی‌های انتقال ایشون رو با همون مسوولی که در فرودگاه بود، انجام دادم و دونفری رو هم پیدا کردم که گفتن سرپرست شب هستن و چی کار دارم. ماجرا رو گفتم و شماره‌ی آژانس دیگه‌ای رو خواستم یا زحمت رسوندن. یکی شون پرسید که مسیر کجاست و وقتی فهمید گفت که خیلی دور هست و نمی‌برم و به من ربطی نداره. و در پی حرف‌هام سرپرست شب بودنش رو هم کتمان کرد! آخر کار هم گفت که خیلی دور هست و گران! مشکل رو فهمیده بودم و داغ داغ هم بودم البته. ء
گفتم که ایشون مهمان ما و این برنامه هستن و هیچ مشکلی نیست و فقط برسونش. چرندیات می‌بافت که از کجا معلوم؟ هرکسی می‌تونه بگه که مهمان عشایری هست. نباید دیونه می‌شدم؟ آحه اون وقت شب کدوم احمقی می‌یاد تو اون بیابون؟ انگار کن که هتل پنج ستاره بود و همه در عطش دیدنش می‌سوختن. مشکلش 1500 تومان پول بود که اون رو هم نتونست طاقت بیاره و برگرده و بگیره.ء
شب همچنان باقی بود و بود. کارهایی که باید در تهران هماهنگ می‌کردم، صحبت با یک وکیل، هماهنگی کلاس‌های فردای دیگران که اصلا در جریانش نبودم و نمی‌دونستم کی هست و چه ساعتی هست و چه وقت می‌یاد. من اونجا واقعا کاره‌ای نبودم. اما اینطور که به‌نظر می‌رسید تنها شماره‌ی قابل دسترس یا موجود بودم! شاید از بی تجربگی‌م بوده باشه.ء
هنگام جمع کردن تلسکوپ‌ها از مسوول ایذه خواستم که بیاد و کمک کنه و ببینه چه چیزهایی رو باید تحویل بگیره. این همون موجود مزه پران و در واقع ساز مخالف زن با همه بود. گفت که به من هیچ ربطی نداره و خودتون جمعش کنید و به من چه.ء
جمع کردن سه تا تلسکوپ و یه دوربین برای من که هر شب و هر روز کار و حرفه‌ام این هست، چیزی نیست که بخوام از زیرش در برم یا خسته‌ام کنه. اما نوع برخورد این آدم براستی بر من سخت اومد. با ایشون تا آخرین لحظه‌ی سفر ماجراها داشتیم. بگذریم. صحبت‌های حاشیه‌ای و عکس‌هایی که دانشجوهای اونجا از ماه و زحل با موبایل شون گرفته بودن و کلی هم ذوق کرده بودن و کمک چند نفری از شرکت‌کننده‌ها تلسکوپ‌ها رو جمع کرد. از نفس افتاده بودم و تهی از انرژی بودم و البته عصبانی؛ بسیار. مهمان‌ها آخرش رسیده بودن و باز کسی نبود که قفل در رو باز کنه و به گمانم بیشتر از نیم ساعت مونده بودند تا کسی پیدا بشه. مدیر خانم تازه از راه رسیده از من پرسید که برنامه چطور بوده و راضی هستم. جواب منفی بود و باقی صحبت رو موکول کردم به بعد.ء
سخنران صبح آقای موحد نژاد بود. ایشون عمامه بر سر هستن و استاد دانشگاه صنعتی شریف. همین طور رکورددار یکی از مشخصه‌های رویت هلال. من به دوران نوجوانی،  بر سر سخنرانی‌های ایشون – نجومی‌هاش البته – می‌نشستم و افتخاری هم بود و هست. با بچه‌های روجا. ما رو می‌شناخت کم و بیش. شب پیش هم با هم خوش و بش کوتاهی داشتیم. صحبت‌های پیش از کلاس صبح، بیشتر بود. از حال و هوای دوره و اتفاق‌ها و صحبت‌های روز قبل جویا شد و کمی هم در مورد سخنرانی‌ای که قراره انجام بده. از من خواست تا تصاویری آماده کنم و چیزهایی رو با نرم‌افزار و فیلم نشون بدم. وقت خیلی کمی بود و من باید استاری نایت رو هم نصب می‌کردم! چیزهایی رو در ذهنم مرور کردم و تصاویری آماده شد. نمی‌دونم که تا چه اندازه چیزی که می‌خواست شد و آیا هیچ کمکی بهش کرد یا نه. کاری که در 10 دقیقه آماده بشه، نباید کار خوبی شده باشه...ء
ابتدای صحبت آقای موحدنژاد با معرفی خودش بود. کسی معرفی نکرده بودش و در پاره کاغذهای داده شده هم جز اسم و پیشوند حجت اسلام بودنش، چیزی نبود. بعد صحبت از زمین کرد و بزرگیش و با محاسباتی بسیار ساده کمک کرد بزرگی چیزهای اطراف مون – و نه حتا کیهان – رو تجسم کنیم. بارها هم اعتراف کرد که من نمی‌تونم بفهمم که این بزرگی یعنی چه. و چه نیکو سخنی بود. چرا که ما آن قدر از میلیون و میلیارد صحبت کردیم و شنیدیم که فراموش می‌کنیم مفهوم اینها چه هست. فکر می‌کنم یکی از بهترین سخنرانی‌های دوره بود و بسیار به درد خور هم باشه. اگر که معلمان بتونن اون ها رو به دانش‌آموزان شون منتقل کنند. اگر که تست و کنکور مجال فهمیدن و متعجب شدن رو هنوز باقی گذاشته باشه.
باقی شاید برای بعدتر

March 10, 2007

…روزها بعد

اهواز بسیار بی‌برنامه، بدون نظم و بد بود. در این روزهای بعد، که دیگه گذشته از اون روزها و اون برنامه و با عمق بیشتر و احساسات کمتر می‌شه قضاوت کرد، نظرم اینه.
برنامه‌های روز نخست کارگاه، با کلاس آقای قمری‌نژاد شروع شد. ما با هم هماهنگ کرده بودیم که کی چه چیزهایی رو خواهد گفت و از این بابت خیالم راحت بود. البته شروع برنامه با سخنرانی مدیر آموزش و پرورش عشایری خوزستان شروع شد و به جز یه آیه که در مورد خلق آسمان‌ها و زمین و شتر و ... بود، هیچ حرف یا کلمه‌ی دیگه‌ای در مورد آسمان نگفت. حتا از قیام امام حسین هم حرف شد. به هر حال دید اون آدم بود. همونی که خوب بود اما کافی... نه. نکته این که در پایان صحبت‌هاش اشاره‌ای کرد به برنامه‌ای که در این چند روز گنجانده نشده بود و بازدید از خرمشهر و آبادان بود. من هم خیلی دلم می‌خواست که این جاها رو می‌دیدم
مشکل این بود که در برنامه‌ها هیچ زمانی برای انجام این کار نبود و بعد سخنرانی و زمانی که قمری‌نژاد آماده بود تا کلاسش رو که با تاخیر زیادی هم همراه بود شروع کنه، ایشون و یکی دیگه داشتن به اینکه چه برنامه‌ای رو حذف کنیم فکر می‌کردن و همه جماعت هم نظر می‌دادن... . از جمله‌ی اون حذف شوندگان پیشنهادی برنامه‌ی من بود!ء
بدون درنظر گرفتن این که کی می‌خواست اون رو اجرا کنه، فکر می‌کنم که مهمترین مساله‌ی همه‌ی کسایی که در دوره شرکت می کردن، چگونگی استفاده از وسایلی بود که داشتن یا قرار بود به زودی داشته باشن. و این برنامه قرار بود حذف بشه! کاملا آماده بودم که چنین تصمیمی گرفته بشه و من بدون درنگ برگردم تهران.
انگار کن که اون‌ها هم همین رو در چهره‌ی من دیدن و ترجیح دادن با بیش از نیم ساعت تاخیر کلاس نخست تشکیل بشه و تصمیم در این مورد به بعد موکول شد. در کنار کلاس و خارج از اون مجبور بودم تا مجموعه‌ای از کارها رو انجام بدم. پس خیلی کم در کلاس بودم. کلاس پرباری بود. اما به درستی شرکت کننده‌ها هم گیج شده بودن، هم خسته. با این حال این صحبت‌ها کار خیلی از سخنرانان بعدی – از جمله من – .رو خیلی راحت‌تر کرد. پیش از رفتنش، با قمری‌نژاد قرار گذاشتیم تا خیلی از مفاهیم رو در شب و به هنگامه‌ی رصد بهشون نشون بدم تا درک بهتری از اونها داشته باشن
برنامه‌ی بعد ازظهر ساعت 3 شروع می شد و دکتر عصاره. ربع ساعتی مونده بود که کسی در اتاق‌ها رو زد و همه رو بیدار کرد تا بیان سر کلاس دکتر. راننده‌ای بود که رفته بود بیاردش! بعضی‌ها مشغول وضو گرفتن و نماز خوندن شدن و ... رفتم توی کلاس و دیدم جز دکتر کس دیگه‌ای نیست و هیچ چیز هم آماده نیست. ویدئو پروژکتور باید به کامپیوتر نصب می‌شد و این کلی طول کشید و هیچ کس از برگزار کننده‌ها هم نبود. دکتر هم یا فکر می‌کرد که من اونجا کاره‌ای هستم، یا ترجیح می‌داد که این طور فکر کنه. اما من هم کاره‌ای نبودم و هم چیزی و جایی رو اونجا نمی‌شناختم!ء
بیشتر از یک ربع گذشت تا کسی پیداش شد و ویدئو پروژکتور رو نصب کرد. حالا چون بعد ازظهر بود، نور خورشید بیشتر اذیت می‌کرد و دکتر هم به کیفیت تصاویرش بسیار حساس بود. از مجموعه‌ی راهکارهای پیشنهاد شده که هر کسی می‌گفت و آدم‌هایی که تازه می‌رسیدند، سرانجام چسبوندن روزنامه عملی شد. کاری که به هنگام صحبت‌های او انجام می‌شد و همراه با قطع کردن مداوم حرف‌هاش. در نهایت هم تاثیری نداشت. مشکل بعدی این بود که کامپیوتر اونجا پاور پوینت نداشت! از من خواسته بود که به کمکش برم و شرایط این طور بود. ء
یکی از معلم‌های شرکت کننده سی دی پاورپوین همراهش بود و این هم گذشت. صحبت‌های دکتر خوب نبود. در مورد نجوم رادیویی صحبت کرده بود و چیزهایی مثل تابش پلانک و معادله‌هایی که خیلی‌هاش رو خودش زود رد کرد. بعد هم صحبت چیزهای اختر فیزیکی شد که به درد کسی نمی‌خورد و تازه دکتر اشتباه‌هایی هم داشت. مثلا این که عمر کیهان 5 میلیارد ساله. یا این که ما فقط تونستیم 2 میلیارد سال کیهان رو ببینیم! چیزهای دیگه‌ای هم بود که بماند. هرچند چون موضوع‌ها عجیب غریب بودن و کسی هم چیزی نمی‌فهمید – درست یا غلط- بیشتر افراد از برنامه راضی بودن. برنامه یک ربع هم زودتر تمام شد. من از این کلاس اصلا راضی نبودم.ء
مشکل دیگه‌ی اهواز این بود که هیچ وقت کسی اونجا نبود یا اگه بود هیچ کاره بود. حتا در اتاقی که وسایل مون داخلش بود – نه اتاقی که در اون می‌خوابیدیم و بودیم، تلسکوپ‌ها و کتاب‌ها – بیشتر وقت‌ها بسته بود و غیر قابل دسترس.ء

.چون طولانی شده باقیش برای پست بعد

February 13, 2007

کویر مصر

برای نخستین‌بار با گروه خودم و آسمان شب رصد رفتیم. جمعه صبح از جای همیشگی رصد رفتن این روزهامون – پارک اندیشه – و ساعت شش صبح. قبل از رصد دل نگرانی‌های زیادی داشتم، دلایلش بماند، اما بالاخره بعد یک شب بیدار موندن تا صبح، سوار اتوبوس شدیم.
هرچی خواستم و اصرار داشتم و سعی کردیم تا قبل غروب برسیم، باز هم نشد و این بار که غروب مهم هم بود باز به رصدگاه نرسیدیم. ناگفته نماند که قرار حرکت بر شش صبح بود و بعد، بخش توری – بخشی که کارهای اجرایی و فنی و توضیحات غیر رصدی بر عهده‌ی اونهاست – مون اون رو به هفت تغییر دادن. به هر حال من چون بیدار بودم و چون قرار بود کسایی – که بعد بیشتر همراهان رو شامل می‌شد – همون ساعت شش بیان، من یک ربع زودتر از شش اونجا بودم. بگم که نخستین بار هم بود که ثانیه‌هایی قبل از رصد نرسیده بودم!
به هر روی، مصر، روستای مصر، جای زیبایی هست. پیش از این هم مصر رفته بودم: جایی در میانه‌ی کویر که تا کیلومترها شهری نیست. یزد، نایین و برای کسایی که بیشترمی‌شناسن جندق در نزدیکی‌هاش هستن. و در شرق‌تر به طبس می‌رسیم. ما از همین راه رفتیم. نزدیکی‌های غروب نرسیده به حتا جندق، در کنار جاده ایستادیم و نظاره‌گر درخشش زهره و پایین‌تر عطاردی شدیم که در تاریک روشن هوا هم به خوبی دیده می‌شدن. بنا بود که هابل هم از همون سمت به آسمان ما بیاد و با کمی تاخیر این اتفاق افتاد و دو سه دقیقه‌ای هم در آسمان بود. سوار کردن بچه‌ها – و بزرگترها – که برخی هم شاید تا به حال چنان آسمانی رو ندیده بودن، چندان ساده نبود. سوار که شدیم، پدیده‌ی دیگری در آسمان نمایان شد: نور دایرة‌البروجی. به طرز عجیبی تا حدود شصت درجه‌ای آسمان کشیده شده بود و بسیار هم پرنور بود؛ هرچند دیدن این نور از داخل اتوبوسی که به سمت شرق حرکت می‌کرد و بنابراین غرب در پشتش قرار می‌گرفت، چندان هم ساده نبود. ناگفته این‌که میان این دو سیاره، اورانوس هم بود که با چشم غیر مسلح هم کم‌فروغ دیده می‌شد.
به مصر رسیدیم اگرچه دیر. تا شام یک ساعتی وقت بود و دوستانی که پیش از ما رسیده بودن و اگرچه گمان می‌کردم که "مریخی" باشن، به هیچ‌وجه بویی از آسمان نبرده بودند. کنار آتش و گیتار و "جوات". تلسکوپ‌ها سوار شدن و کمی بعد با یکی دوبار صدا زدن بیشتر میهمانان آسمان نه در اتاق‌ها که میهمان تاریکی شده بودن...
«... الماس‌هایی دست نیافتنی که به سقف آسمان میخ شدن. بعدها اون‌ها اجرامی رو دیدن که در این میانه حرکت می‌کردن و این به هفت طبقه‌‌ی آسمان مشهور شد: خورشید، ماه، عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل...»
و در ادامه‌ش «... اجداد ما برای جاودان کردن قهرمانان، خدایان و اسطوره‌هاشون اون‌ها رو به آسمان‌ها بردن ... و به نظر می‌رسه که در این کار موفق هم بودن چون بعد از گذشت چند هزار سال، هنوز برای ما وجود دارن و هنوز از اون‌ها استفاده می‌کنیم...»
اینطوری بود که صبحت از صورت‌های فلکی آغاز شد و این‌بار از جنوب و از فرمان‌روایان آسمان زمستان جبار و سگ‌هاش صحبت کردم. خوبی‌ش این بود که جبار به راستی شبیه به اسطوره‌اش هم هست و دیگه کسی نمی‌تونه گیر بده که "این کجاش شبیه شکارچیه؟" (منظورم دب‌اکبر و خرس بود البته) کمی از قرار شام هم گذشته بود و با این حال می‌خواستن که کمی بیشتر ادامه بدم...
خب فکر می‌کنم که همین‌قدر برای به یاد موندم از اون شب کافی باشه. دیرتر رصد اجرام کم سوتر هم با تلسکوپ شروع شد و حتا بعد از طلوع ماه هم ادامه پیدا کرد. یکی از بچه‌ها هم از ماه طراحی کرد که امیدوارم به‌دستم برسه. صبح هم با تک و توک بچه‌هایی که هنوز زنده مونده بودن، آتشی برپا شد و سپیده و خورشید. و پیرمرد مهربانی که برامون هیزم آورد و چوبی که برای تعمیر طویله‌ای بود و ارزشمند و ما در آتش گذاشته بودیم، بی هیچ گلایه‌ای و به آرومی از آتش ما برداشت. لبخند می‌زد...
دفعه پیش من به فرح‌زاد، روستایی در سه کیلومتری شمال‌شرقی مصر، نرفته بودم و این‌بار می‌خواستم که حتما اونجا رو ببینم. حدود نه بود که چهار شتر رسیدن و ما در کویر به راه افتادیم. زیبا بود و آرام... زیبایی.
و بچه‌هایی که هنوز بچگی‌شون رو به تمامی از دست نداده‌ بودن و بر روی رمل‌های ماسه‌ای غلت می‌زدن و سرتا پا پر از شن می‌شدن. فکر می‌کنم "آیرین" شروع کرد و کار به جایی رسید که جمعی وسط کویر موندن و باقی راه رو نیومدن... غلت می‌زدن.
هنوز خیلی برام سخته که تو کویر با کفش راه برم. گرمای ماسه‌های رو و کمی پایین‌تر خنکایی که در کویر غنیمت هم هست، همیشه لذتی تمام ناشدنی برام داشته. کویر تمام شد و به سنگ‌ریزه‌ها هم رسیدیم [...] فرح‌زاد. دیش ماهواره هم دیدیم! بگم که فرحزاد شب‌ها برق نداره البته.
کمی آنطرف‌تر از اینجا، تپه‌ای ماسه‌ای به ارتفاع بیست – سی متر بود که ده دقیقه‌ای برای رسیدن بهش راه داشتیم. بالا رفتن از اون تپه محک خوبی برای نفس‌های بریده‌ی ما بود. و در جمع ما کیوانی بود کلاس چهارم دبستان. بارها و بارها بالا رفت و پایین اومد و به راستی خسته هم نشده بود!
باز غلتیدن‌ها و معلق‌زدن‌ها و دشتی از تپه‌‌های شنی که پشت این دیواره‌ی بلند بودند و خنک نسیمی که در اون اوج می‌وزید...
در فرح‌زاد رود مانندی از آب قنات ساختن که درونش پر از ماهی‌های کوچک هست. میانه‌ی کویر باشی و ماهی؟
بخشی از راه برگشت رو سوار بر شتر بودم، حس خیلی خوبی بود به خصوص وقتی به لطف دوستم همایون همراه با شنیدن موسیقی جاده‌ی ابرشیم "کیتارو" بود. صدای زنگوله‌های شتر و موسیقی، بیشتر وقت‌ها نمی‌دونستی که صدا از آن موسیقی هست یا مال شترها. اما به‌راستی شتر موجود عجیب غریبی هست، تجربه کردنش بد نیست. بگم که ساربان من هم کیوان ِ کلاس چهارمی‌ای بود که به هیچ قیمتی نمی‌خواست ستاره‌شناس بشه: «مکانیک.» اگرچه منظورش تلفیقی از رشته‌ی مکانیک دانشگاه بود و کار تعمیر ماشین. با هم اطلاعات خوبی هم در مورد ماشین‌ها مبادله کردیم.
غذای لذیذ: آبگوشت. سرانجام می‌تونستم بعد از دو شب و دو و نیم روز بیداری کامل بخوابم. قرار بود از حدود سه و نیم تا پنج بخوابم. ساعت شش و نیم بود که بیدار شدم و اون طور که می‌گن پرتاب یک لیوان – به شوخی البته – هم کمکی در بیدار شدن من نکرد. اما چرا دیر؟ هوا ابری بود. پوششی کامل از ابر که سرتاسر آسمان رو پوشانیده بود بی هیچ روزنه‌ی امید یا تک ستاره‌ی بختی. بگم که شب پیش "ستاره‌ سهیل" رو هم دیدیم؛ بر لب افق اما پرفروغ.
من با جمعی در اتاق از ستاره‌شناسی و آماتور بودن و حرفه‌ای بودن و تلسکوپ هابل و غیره می‌گفتم و بابک تفرشی در حیاط با عده‌ای دیگه از خاطرات سفرهاش و دوست عجیبش گرنات آلمانی حرف می‌زد. در این میانه آسمان هم هر از گاهی رخی نشان می‌داد و دوباره وضع بر همون منوال بود. بعد شام امیر حسین برنامه‌ای طولانی و البته بسیار جذاب از عکس‌هاش نمایش داد. عکس‌هاش بیش از اندازه زیبا و دل‌انگیز هستن. می‌دونم که در آینده قراره نمایشگاهی بذاره که به راستی ارزش دیدن و باز هم دیدن داره.
ماه هم طلوع کرد و خبری از آسمان صاف نشد. بابک پیشنهاد رفتن به کویر داد و با بیدارها که کم هم نبودن راه افتادیم. طلوع ماه و نیمه ابرها نماهای بسیار زیبایی با کویر می‌ساختن. بالاخره به تپه‌ای مرتفع رسیدیم و حدود یک ساعتی موندیم. و باز جمعی به غلت زدن مشغول شدن و سه چهار نفری هم کمی جلوتر برای خودشون خلوتی پیدا کردن. هنوز هم بهشون حسودیم می‌شه.
بر آمدن ماه در میانه‌ی ابرها هم پدیده‌های جوی زیبایی رو خلق کرد: سگ ماه، ستون‌های نوری که از میانه‌ی ابرها بیرون می‌زدن و حتا خرمن ماه، از جمله زیبایی‌های یک شب رصدی تقریبا ابری با ماه بود که از دست‌شون ندادیم.
دیگه هوا صاف بود که برگشتیم. وقتی رسیدیم، جمعی به دور آتش درون حیاط گرد شدن و باقی تلسکوپ و دوربین رو برداشتن و دوباره رفتیم به پشت ده و رصد باز شروع شد. همراهی که می‌گفت بسیار به رصد علاقه‌مند هست و شب نخست به خاطر سردرد و ناخوشی نتونسته بود بیاد رو هم از خواب بیدار کردم و او هم مشغول رصد شد.
کوتاه مدتی بود و خوب بود و سر آخر هوا باز هم سر ناسازگاری گذاشت و تا صبح باز آتش بود و آسمانی زیبا.
و دقایقی قبل از بازگشت، رنگین کمانی بسیار زیبا هم ما رو به دیدنش میهمان کرد. جالب اینکه قوس این رنگین‌کمان به ظاهر بر عکس بود! و البته کمانی بسیار باز تر و کم‌نورتر هم از کناره‌ی کمان نخست بیرون زده بود.
مسیر برگشت، از دامغان و گرمسار و سمنان بود و بازدید از یکی دوجا. خواب، جیغ و فریاد، شعرهای دوران کودکی – و بزگسالی – خاطرات رصدها و گذشته ...
سرانجام حدود یازده شب تهران بودیم با قراری برای رصد بعد...






















Get free blog up and running in minutes with Blogsome
Theme designed by Minz Meyer