آسمان ِ هر کجا

August 28, 2007

شاید نخستین ابرنواختر

هنوز مطمئن نیستم اما ممکنه که نخستین ابرنواختر عمرم رو دیده باشم! بالاخره از پس حدود یک هفته انتظار برای صاف شدن هوا و در نهایت بد شدن وضعیت ماه، امشب هوای نیمه ابری تهران اجازه داد تا سری به آسمان بزنیم. من و مهرزاد اخوین دوست و همسایه‌ام با تلسکوپ 10 اینچ مید و چپقی دی‌الکتریک و چشمی 40 یا 42 ویلیام اپتیکس از روی بام خانه‌ی اون‌ها سعی کردیم که ابرنواختری که در کهکشان ان‌جی‌سی 1058 در صورت فلکی برساوش می‌درخشه رو ببینم. شرایط رصدی واقعا بد بود. حالا که این‌ها رو می‌نویسم هر دو مون تصور می‌کنیم که دیدیمش، اما باید با "استاری نایت" هم چک کنیمش.

هیجان‌زده‌تر از اون هستم که بتونم این حار رو به همین راحتی انجام بدم. شاید واقعا نخستین ابرنواختر زندگیم باشه...

راستی که امروز چه سخت روزکاری هم بود. بیش از چهارده‌ ساعت سر کار بودم. بنایی، سیم کشی، تعمیر سینک ظرف‌شویی، تنظیم و راه‌اندازی شبکه‌ی داخلی، قرارداد برای نصب پارتشین و... فقط بخشی از کارهای مسلسل‌وار امروز بود.

استاری نایت رو خواهم دید. :)

August 27, 2007

امروز یکشنبه بود

Filed under: روزمرگی

حالا ما به دفتر تازه اومدیم. خیلی خیلی بیشتر از تغییر جا و جابه‌جایی آمدن به این دفتر تغییر در چیزهای دیگه‌ای بود. تفاوت‌هایی که امیدوارم بتونیم ایجاد کنیم.
حالا ما به دفتر تازه اومدیم.
دیروز اسباب‌کشی داشتیم و خدا می‌دونه که من چقدر از این کار متنفرم. امروز هم تتمه و ته‌مانده‌ی کار اومد. تقریبا کشنده بود. نه اینکه من همه‌ی کارها رو انجام داده باشم، همه بودن، من در این زمینه خیلی مشکل دارم.
حالا ما به دفتر تازه اومدیم.
این قسمت رو بیشتر از روی وظیفه می‌نویسم تا خواست خودم. می‌دونم که خیلی‌ها می‌خوان بدونن که جریان چیه؟
خب، ماجرا اینه که آسمان شب، دو بخش مجزا شد: فروشگاه و موسسه. قرار هست در موسسه ما بیشتر به کارهای ماندگارتر و بهتر بپردازیم و روی کارهای تحقیقاتی کار کنیم. این که چه پیش آید، بخش زیادیش دست ما هست. اما بخشی که به بهرنگ امین تفرشی مربوط می‌شه... بهرنگ به عنوان سرمایه گذار این کار از هیچ چیزی دریغ نکرده. کسی بیاد و بگه شما کارتون رو انجام بدید و کارتون رو – کاری رو که دوست دارید – درست انجام بدید، نگران پولش نباشید! اینجا واقعا ایرانه؟
درست نیست و نمی‌خوام هم که بیشتر از این از کارهایی که این آدم انجام داده بنویسم، وگرنه چیزهای خیلی بیشتری رو باید گفت. باشد به وقتش.

و حالا چه چیزها که باید یا دبگیرم و یاد بگیریم.

August 22, 2007

کاش وقتی برای نوشتن بود

چیزهای خیلی مهمی بود و هست که می‌خوام چند روزی بنویسم و وقتش فراهم نیست. اتفاق مهمی افتاده. برای من بسیار مهم....

سالیانی پیش، رویایی داشتم، داشتیم: رویایی در "روجا". حالا به لطف مردی، بهرنگ امین تفرشی، این آرزو بسیار به واقعی شدن نزدیک شده. گمانم نیست که اینجا رو و این‌ها رو هیچ‌وقت بخونه برا همین می‌تونم راحت‌تر بنویسم و بگم که ازت ممنونم.
کارهای زیادی باید انجام بدم و وقت بسیار کمی مونده.

کاش می‌تونستم بیشتر بنویسم الان...

August 15, 2007

تجربه‌های جالب!

همین حالا موفق شدم تا بالاخره این لعنتی رو راست به چپش کنم. حالا می‌شه مثل آدم نوشت. در واقع همون داستان همیشگی روی داد: رفتم در blogspot گوگل که خیلی هم ازش خوشم می‌یاد یه اکانت باز کردم و خواستم اون رو درست کنم که بالاخره فهمیدم اینجا چه کار باید کنم.

اما امروز تجربه‌ی خوب دیگه‌ای هم وجود داشت. ماجرا مربوط به رصد بارش شهابی‌‌ای می‌شه که من نرفتم اما تلاش جمعی بر این بود که درست ثبت بشه. این که این کار انجام شد یا نه فعلا بماند و هنوز برای قضاوت زوده. اما اون طور که من می‌خواستم – در بخش اجرا- نشد. برای من تجربه‌های جالبی داشت و امیدوارم بعد از جمع و جور شدن گزارشش بتونم چیزهایی از اون رو هم به اینجا منتقل کنم.

امروز صبح خبر بسیار خوبی هم شنیدم که بعدازظهر تکمیل‌تر شد. دوتا از دوستان بسیار نزدیکم مژده و آیدین جزو 10 نفری شدن که قراره از بین اون‌ها یکی به سفری مطالعاتی به فرانسه بره. این‌ها برگزیدگان نمایشگاه نقاشی‌ای هستن که برای نسل نو و جوان نقاشان ایران در گالری هما برگزار شده بود. کار هر دو هم فروش رفته که بسیار خوشحال‌ترم کرد.

در پوشش بدنه‌ی شاتل هم اشکالی پیش اومده که بعد از پست مطلب دیشب تلویزیون ناسا درباره‌ی اون صحبت کرد. این طور که پیداست باز هم چیزی به پوشش عایق بدنه برخورد کرده و باعث شده تا سخ چهار سانتی از اون رو از بین ببره. اگرچه به گفته‌ی مدیر ماموریت این موضوع خطری به حساب نمی‌یاد. نکته‌ی جالب این‌که ناسا این فرو رفتگی رو با لیزر اسکن سه بعدی کرده بوده و بلافاصله شبیه اون رو – در واقع خود اون آسیب رو- شبیه سازی کرده بوده و در برنامه‌ی دیشب هم داشت روی اون توضیح می‌داد! ما امروز یک قطعه‌ی بسیار ساده‌ی آلومینیومی رو که تلسکوپ روش سوار می‌شد بردیم تراشکاری تا یک سوراخ بهش اضافه کنه. چون برق اون محل امروز 2 فاز بود و سه فاز نبود هیچ دستگاهی روشن نشد و هیچ کاری هم انجام نشد! قصد مقایسه نداشتم البته :) بماند که برای ساختن یک قطعه وقتی برق هم باشه خیلی بیشتر از تمام مدت زمان ماموریت فضانوردها مون به زمان احتیاج خواهیم داشت.
البته اینا دلایل مدیریتی داره. دلایلی که ما در آسمان شب هم با اون‌ها آشناییم و باهاشون مشکل داریم. خوبیش اینه که به شدت تلاش می‌کنیم تا اون‌ها رو از بین ببریم.

August 14, 2007

ایستگاه فضایی، ناسا و من

الان آفریقا رو رد کردن...

دارم تلویزیون ناسا رو تماشا می‌کنم: در حالی که دیو ویلیامز و همکارش در حال نصب ژیروسکوپ جدید ایستگاه فضایی بین‌المللی بر روی تراس زد-1 ایستگاه هستند. وقتی که داشت بر فراز افریقا حرکت می‌کرد. روزگاری آرزوی فضانورد شدن داشتم. روزگار خوبی بود تا این که فهمیدم چون دندان‌های سالمی ندارم نمی‌تونم فضانورد بشم. همین حالا پس از 6 ساعت پیاده‌روی فضایی دو فضانورد کارشون رو تمام کردن و با هماهنگی مرکز هوستون بر می‌گردن داخل
هیجان انگیزه

حالا از پس سال‌ها من در آسمان شب هستم. روزگارم بد نیست و به میزان زیادی از کاری که می‌کنم راضی هستم. اینجا اگرچه بنا نیست که ما ایستگاهی 100 میلیارد دلاری در مدار زمین بسازیم، اما چیزهایی که می‌سازیم و کارهایی که می‌کنیم از همون جنس هست. ما جملگی می‌تونیم از یک قماش باشیم. دوست‌دار علم.

چه ایران،آسمان شب یا امریکا و ناسا
سازنده باشم و از اهالی علم
emoticon(به نزدیکی‌های قطب جنوب رسیدن و 6 ساعت و 24 دقیقه)

August 9, 2007

فیلم

Filed under: روزمرگی

چند وقتی هست که فیلم ندیدم.

August 8, 2007

خانه‌ی تازه

به خانه‌ي تازه آمدیم. کمی بالاتر از قیطریه و نزدیک تجریش. اینجا کوه به خوبی پیداست. این از بهترین‌های اینجاست. در این میانه‌ی شلوغ، امروز تلسکوپ‌های ما هم از راه رسیدند و دوست و همکارم سعید هم اسباب کشی کرد. باید به رصد برم و فکر کنم و امتحانی هم در راه هست.

چنان شلوغ و چنان به‌هم ریخته ام که مپرس. کاش می‌شد کمکی گرفت

البته اتفاق‌های خوب هم هست. اما اونقدر شلوغ هستم که حتا باورم نیست از پست پیش تا به حال یک هفته رفته باشد

August 1, 2007

بی‌ادبانه

ترجیح می‌دم رو راست بنویسم تا چاپلوسانه.
نخست اینکه اینجا کسی مهمان نیست و دعوت هم نشده. نمی‌خوام خودم رو به نوشتن در اینجا مقید کنم. حالا اگه کسی می‌یاد و سری می‌زنه، به خودش مربوطه. من اگرچه نیاز شدیدی به نوشتن دارم و اینجا چون هنوز ملال‌آور نشده، جای دنجی هست، اما آنچنان شلوغ هستم که نخوام کاری به کارهای خودم اضافه کنم و مجبور به انجامش بشم.

اما بعد
سخت روز و شب‌هایی رو سپری کردم در این چند روزه. بالاخره از پس ِ سال‌ها دوباره روح چنان خفته و ملول شد، چنان ساییده و رنجور که مگو. سال‌ها پیش و زمانی که در روجا و با تمام توان می‌جنگیدیم نخست‌باری شد که تجربه‌اش کردم. و حالا دوباره...

امروز از ابتدای روز تا آخر شب، تمام محتوای حفره‌ی شکمی من تلاش می‌کردن تا به دهانم منتقل بشن بلکه از اونجا راهی به بیرون پیدا کنند. نشد اما. دلیلش رو من می‌دونم، هرچند هر که دکتری و تجویزی کرد. من اما می‌دونستم که باید به حافظ اقتدا کنیم که: ز ِ آستین طبیبان هزار خون بچکد ..... مگر به تجربه دستی نهند بر دل ریش.

باز همین امروز خوش اتفاقی افتاد در میعادگاهی که مال عاشقان الله البته نبود. نوشتم تا یادش در یادم بمونه. ننوشتم که کسی بفهمه. دوستی یافتم گرانقدر و بزرگ و باری بسیار سنگین رو از دوشم برداشت.

... بیشترین چیزی که می‌خوام و محتاجش هستم تنهایی هست. اگر که یافت شود.






















Get free blog up and running in minutes with Blogsome
Theme designed by Minz Meyer