حاشیهای بر روزمرگیهای همیشگی
این روزها، اون قدر شلوغ هستم که مجال نوشتن حتا آمدن به اینترنت نیست. و دردی ست، شلوغیای مهمتر از نوشتن. گیرم که نوشتهها روزنگارههایی باشد برای ثبت در تاریخ یا روزمرگیهای برای دل خودم
دیروز که روز صدای ترکیدنها و جبههی جنگ باشد، خیام نفیسی گرفتم به پاس سخنرانی در میان جمعی نجومی. هدیه نفیسی بود و بسیار هم دوستش دارم. حرفهایی بود که دلم میخواست به بهانهی این جمع شدن بنویسم. دربارهی گروههای نجومی، کار گروهی کردن و مشکل و کارهای نجومی کردن و برگزاری سمینارها و سخنرانیها. میدونم که برای بعدی هم نخواهد ماند. فقط دریغش میمونه و ای کاش.
بگذریم. اهواز رو اگرچه نوشتم، فکر میکنم که از حال و هواش دیگه خارج شدم و اگه خودم رو راضی نکنم که برای ثبت در تاریخ خواهمش نوشت، اون رو هم میگذارم کنار نوشتههای دیگری که هنوز به خاک سپرده نشدهاند و باز، رفتهاند.ء
فیلمهایی هم بودکه دلم میخواست چیزکی دربارهشان بنویسم که مجالش نیست. این پاره نوشته هم از زور ننوشتگی و نیاز به نوشتن بود، شاید که نسیمی باشه در این روزمرگیهایی که دیگه دارن خفهام میکنند.ء
اما بعد این، امشب کتابی هم گیرم اومد که خوب چیزی بود: "نشت نشا" که دربارهی فرار نخبگان و مغزها هست و به نوعی معادل اون کلمات؛ نوشتهی رضا امیرخانی که چقدر اسمش آشناست و هنوز به یادش ندارم. و این چیز بعیدی نیست از من. کتاب خوبی به نظرم رسیده و سبک و سیاق نویسنده هم به دلم نشسته بسیار. هنوز نخوندمش و جز مقدمه و پارهای، چیزی ازش نخوندم. بماند برای بعدها...ء
