اهواز، حکایت همچنان باقی ست
پیش از برنامه چند نفری خواستن که بیشتر درمورد کارهایی که می شه با این دستگاهها کرد صحبت کنم تا خود دستگاهها. من هم دیدم که از صبح تا حالا همهی صحبتها نظری و تئوریک بوده و کمتر از کارهای عملی صحبت شده، تغییراتی رو در صحبتها لحاظ کردم. بگم که قرار بود من 4 ساعت برنامه داشته باشم و تبدیل شد به دو ساعت و بعد هم یک و نیم ساعت. هم از این رو، کل یرزنتیشن من هم دیگه به دردی نمیخورد و مونده بودم چطور اون همه چیز رو تو یک و نیم ساعت بگم. به هر حال شروع صحبت با این بود که ستارهشناس آماتور کی هست. این که ما چی کار میکنیم و نجوم یعنی چی. (البته ادعای بزرگی هست تعریف چنین چیزهایی که من چنین ادعایی هم ندارم. منظور، درکی کلی و دادن یک دید – ویژن – از این مفاهیم بود) بعد هم مختصری دربارهی تاریخچهی لوازم اپتیکی و تلسکوپ شروع کردم به صحبت. سر آخر هم نصب و نحوهی استفاده از دوربینهای دوچشمی رو گفتم. دوستی، دوست نبود، مزه پراکنی و بی ادبی میکرد. به هر روی، کلی از زمانی که داشتم گذشته بود و وقت شام و نماز که صحبتها تمام شد. گفتم که کسانی که مایل هستن میتونن برای نصب تلسکوپ بمونن و باقی هم برن
به هر حال با اصرار جمع و ابراز علاقه به موندن باقی چیزها رو موکول کردیم به بعد شام. تلسکوپها هم با کمک دوست و ستاره شناس آماتور خانم صفری که اهل اهواز هم بودن و برای کمک به ما اومدن، نصب کردیم
و رصد شروع شد. مکان رصد حیاط آموزشگاه بود. چرا که نور زیاد شهر و بدتر از اون مشعلهای گازی که در پالایشگاهها میسوختند، در عمل آسمانی همچو روز روشن رو شاخته بود. بگم که حتا دب اکبر که در تهران هم به خوبی دیده میشه، اونجا بسیار سخت دیده میشد و جبار هم بهتر از اون نبود. نور ماه تقریبا کامل هم مزید بر علت شد. روزگاری بود. اما اشتیاق شرکت کنندهها و پرسشهایی که میکردند، شب خوبی رو رقم زد. اگرچه باز در مدتی کوتاه میبایست از افسانههای صورتهای فلکی و مختصات بُعد و میل و استوای سماوی و منطقة البروج میگفتیم تا قطبی کردن تلسکوپها و ...ء
چیزهای عجیب و صحبتهای غریبتر باعث شد تا جمعی از دانشجوهای اونجا هم تحریک بشن و به ما بپیوندند. اتفاقی که هرچند خوشحالم کرده بود، باعث اعتراض برخی هم شد. و ظاهرا توقع هم از من بود که علاوه بر سی و اندی نفر خودمون، اون ها رو هم کنترل میکردم و میخواستم که برن!ء
ساعت از ده و نیم گذشته بود (شاید هم یازده و نیم) که خانم صفری میخواست به خوه بره و باز مشکل آژانس وجود داشت. تلفن آژانسی رو گیر آوردم و تماس گرفتم، بعد چند دقیقه معطلی و صحبتهای عربی که پشت خط میشنیدم، گفت که ماشین میفرسته و از من خواست که برم سر خیابون. توضیح دادم که خانمی قراره بره. پیش از این هم گفته بودم که جایی که ما بودیم خارج از شهر بود و باز تا سر خیابون، دست کم ربع ساعتی پیاده راه. از من خواهش بود و از او امتناع! (البته نه کاملا به این شکل) میگفت که ربطی به او نداره و بیراه هم میگفت. سر آخر پرسیدم که اگه خواهر یا مادر خودت بود هم همین رفتار رو میکردی؟ و جواب؟ گوشی و یگانه تلفن آژانسی که داشتم، قطع شد. بگم که بی هیچ قضاوتی در مورد همگان، باید بگم که این رفتار رو چند بار در اهواز دیدم. یعنی به ظاهر اونجا خیلی به حقوق خانمها اهمیت میدن! به همین دلیل هم کارهایی رو که معمول هست آقایون انجام بدن یا دست کم کمک کنند رو خانمها به تنهایی و بدون توجه هیچ مردی انجام میدن! و این از عجایب اهواز بود برای من. ء
راهی نبود جز اینکه یگانه مسوول این دوره رو که کمتر هم در دسترس بود، پیدا کنم. گفت که در فردگاه هست و منتظر یکی از مدیران خانم وزارتخانه که بیست دقیقهی دیگه قرار هست پروازش بشینه و خواست که صبر کنیم. معلوم بود که نمیشد چون امکان نداشت پیش از 12 شب برسن. پیشنهاد دوم این بود که اینجا مسوول یا سرپرست شبی هست که با ماشین ایشون رو میرسونن. من موندم و پیدا کردن مسوول شب در جایی که جز دستشویی، حمام و خوابگاه جای دیگهای ازش رو نمیشناختم. به سمتی حرکت کردیم. تلفن زنگ زد و این بار یکی از اساتید بود که میگفت تازه به فرودگاه رسیده و آیا قراره کسی بیاد دنبالش و کجا باید بیاد. مونده بودم که اینا چه ربطی به من داره؟ اگرچه اون بندهی خدا هیچ تقصیری نداشت اما واقعا وضعیت من هم در اهواز هیچ فرقی با اون نمیکرد. به هر روی، هماهنگیهای انتقال ایشون رو با همون مسوولی که در فرودگاه بود، انجام دادم و دونفری رو هم پیدا کردم که گفتن سرپرست شب هستن و چی کار دارم. ماجرا رو گفتم و شمارهی آژانس دیگهای رو خواستم یا زحمت رسوندن. یکی شون پرسید که مسیر کجاست و وقتی فهمید گفت که خیلی دور هست و نمیبرم و به من ربطی نداره. و در پی حرفهام سرپرست شب بودنش رو هم کتمان کرد! آخر کار هم گفت که خیلی دور هست و گران! مشکل رو فهمیده بودم و داغ داغ هم بودم البته. ء
گفتم که ایشون مهمان ما و این برنامه هستن و هیچ مشکلی نیست و فقط برسونش. چرندیات میبافت که از کجا معلوم؟ هرکسی میتونه بگه که مهمان عشایری هست. نباید دیونه میشدم؟ آحه اون وقت شب کدوم احمقی مییاد تو اون بیابون؟ انگار کن که هتل پنج ستاره بود و همه در عطش دیدنش میسوختن. مشکلش 1500 تومان پول بود که اون رو هم نتونست طاقت بیاره و برگرده و بگیره.ء
شب همچنان باقی بود و بود. کارهایی که باید در تهران هماهنگ میکردم، صحبت با یک وکیل، هماهنگی کلاسهای فردای دیگران که اصلا در جریانش نبودم و نمیدونستم کی هست و چه ساعتی هست و چه وقت مییاد. من اونجا واقعا کارهای نبودم. اما اینطور که بهنظر میرسید تنها شمارهی قابل دسترس یا موجود بودم! شاید از بی تجربگیم بوده باشه.ء
هنگام جمع کردن تلسکوپها از مسوول ایذه خواستم که بیاد و کمک کنه و ببینه چه چیزهایی رو باید تحویل بگیره. این همون موجود مزه پران و در واقع ساز مخالف زن با همه بود. گفت که به من هیچ ربطی نداره و خودتون جمعش کنید و به من چه.ء
جمع کردن سه تا تلسکوپ و یه دوربین برای من که هر شب و هر روز کار و حرفهام این هست، چیزی نیست که بخوام از زیرش در برم یا خستهام کنه. اما نوع برخورد این آدم براستی بر من سخت اومد. با ایشون تا آخرین لحظهی سفر ماجراها داشتیم. بگذریم. صحبتهای حاشیهای و عکسهایی که دانشجوهای اونجا از ماه و زحل با موبایل شون گرفته بودن و کلی هم ذوق کرده بودن و کمک چند نفری از شرکتکنندهها تلسکوپها رو جمع کرد. از نفس افتاده بودم و تهی از انرژی بودم و البته عصبانی؛ بسیار. مهمانها آخرش رسیده بودن و باز کسی نبود که قفل در رو باز کنه و به گمانم بیشتر از نیم ساعت مونده بودند تا کسی پیدا بشه. مدیر خانم تازه از راه رسیده از من پرسید که برنامه چطور بوده و راضی هستم. جواب منفی بود و باقی صحبت رو موکول کردم به بعد.ء
سخنران صبح آقای موحد نژاد بود. ایشون عمامه بر سر هستن و استاد دانشگاه صنعتی شریف. همین طور رکورددار یکی از مشخصههای رویت هلال. من به دوران نوجوانی، بر سر سخنرانیهای ایشون – نجومیهاش البته – مینشستم و افتخاری هم بود و هست. با بچههای روجا. ما رو میشناخت کم و بیش. شب پیش هم با هم خوش و بش کوتاهی داشتیم. صحبتهای پیش از کلاس صبح، بیشتر بود. از حال و هوای دوره و اتفاقها و صحبتهای روز قبل جویا شد و کمی هم در مورد سخنرانیای که قراره انجام بده. از من خواست تا تصاویری آماده کنم و چیزهایی رو با نرمافزار و فیلم نشون بدم. وقت خیلی کمی بود و من باید استاری نایت رو هم نصب میکردم! چیزهایی رو در ذهنم مرور کردم و تصاویری آماده شد. نمیدونم که تا چه اندازه چیزی که میخواست شد و آیا هیچ کمکی بهش کرد یا نه. کاری که در 10 دقیقه آماده بشه، نباید کار خوبی شده باشه...ء
ابتدای صحبت آقای موحدنژاد با معرفی خودش بود. کسی معرفی نکرده بودش و در پاره کاغذهای داده شده هم جز اسم و پیشوند حجت اسلام بودنش، چیزی نبود. بعد صحبت از زمین کرد و بزرگیش و با محاسباتی بسیار ساده کمک کرد بزرگی چیزهای اطراف مون – و نه حتا کیهان – رو تجسم کنیم. بارها هم اعتراف کرد که من نمیتونم بفهمم که این بزرگی یعنی چه. و چه نیکو سخنی بود. چرا که ما آن قدر از میلیون و میلیارد صحبت کردیم و شنیدیم که فراموش میکنیم مفهوم اینها چه هست. فکر میکنم یکی از بهترین سخنرانیهای دوره بود و بسیار به درد خور هم باشه. اگر که معلمان بتونن اون ها رو به دانشآموزان شون منتقل کنند. اگر که تست و کنکور مجال فهمیدن و متعجب شدن رو هنوز باقی گذاشته باشه.
باقی شاید برای بعدتر

saii kardam tamame lahazati ro ke neveshti tajasom konam v bebinam aya ghabele tahamol bode?
vali man tanha az tajasom kardanesh ;tabe tahamol nadashtam. va to ba gharar gereftan daresh….sabre ziadi be kharj dadi.
vali ye soal: ba elme be tamame inha; entezari bish az in dashti?
omidvaram shad v salamat bashi.
Comment by hasti???!!! — March 15, 2007 @ 11:51 am