امروز در اهواز
(این نوشته با دو سه روزی تاخیر به دلیل نداشتن اینترنت در اهواز و شلوغی روزکاری بعد از چند روز نبودن پست شد)
خب، شروع جالبی نبود. حالا من در جایی بیرون از اهواز هستم و صدای خر و پف دوستان. اینجا بیشباهت به دوران سربازی نیست. شب همون شب هست و نوشتن در تاریکی هم همان. صدای خرپف هم که هست. تفاوت در اینه که اینجا نگهبانی نداره که سرک بزنه و ابتدا اذیت کنه و بعد دوست بشه. اونجا نگهبانها میدونستن که کسی شبها بیداره: کتاب میخونه و چیز مینویسه و همیشه چیزهایی هم که مینوشتم کنجکاوی بر میانگیخت. آخرین روز سربازی هم دوستی از لرستان نوشتهای برای بیرون پادگان داد و فهمیدم که چقدر از من متنفر بوده و بعد چقدر دوستم داشته و البته ناخنکی هم به نوشتههام زده بوده. نوشتههایی که بیشتر تمرین نوشتن بود و البته مهمترش ساختن یه فضای خصوصی که همون شب ورود از همه میگرفتن و از همون شب ورود من برای خودم ساختم و محکم هم. به کجا رسید شروع این نوشته. تفاوت کوچک دیگه اینه که اونجا کاغذ و پارههای کاغذ بود و اینجا یه لبتاپ!ء
بگذریم، همون طور که انتظارش میرفت، اینجا هم قرار نیست که تفاوت چشمگیری با جاها و کارهای دیگه داشته باشه و بسیار بعیده که اتفاق خوبی بیفته. همینقدر بس که تلسکوپهایی که قرار بوده همراه عشایر باشه و در بالای کوه و به میان دشت، در مراکز استانها مستقر میشن! ظاهرا مدیران ایرانی دولتی در استحاله کردن و به گند کشیدن ایدهها و طرحهای خوب، استعدادی ماورای طبیعی دارن.ء
از صبح بیکار و سرگردان بودم تقریبا. بیشتر از سه ساعتی رو با مدیر آموزش و پرورش عشایری خوزستان گذروندم و صحبتهای عقیدتی ارزشی ! کردیم. آدم بدی نبود، اما بد نبودن تنها کافی نیست. همینقدر بس که از افتخاراتش – رقیقتر از این البته – این که هم اول خرداد، هم دوم خرداد و هم سوم خرداد مدیر باقی مونده بود. و دُگمانه این که استشهادیون رو بهطور ضمنی تایید میکرد و میگفت درش تعقل هست! همینطور در تعصب! آدم خوب و معمولیای بود با عقاید زیاد مذهبی. و البته که حرفهای شیرین و خوبی هم زد. اما برای کسی که چهارده ساعت در اتوبوسی بود که بوی تعفن میداد و از خستگی داشت میمرد
.اینجا مرکز تربیت معلم هست خارج از اهوازه و دسترسی به شهر بسیار سخت هست. به خصوص که جایی در شهر رو هم بلد نباشی
اما آخر شب خوب بود و صحبتهایی که با قمرینژاد داشتم و فیلم زیبایی که از کسوف 9 فروردین امسال گرفت و دیگه داره سالگردش هم مییاد. صحبت از رصدخانهای در زنجان هم بود که اتفاقش اتفاق خوبی در نجوم آماتوری خواهد بود اگر که باز به گندش نزنند. تلسکوپش دست کم نیم متری خواهد بود و فعلا همین بس. قرار نیست که همه چیزش رو الان لو بدم. اما این تلسکوپ و رصدخانه هم ماجرایی داشت شنیدنی از دانشآموزی زنجانی و برنده در المپیاد نجوم و لطیفهای بود و پوریا ناظمی هم چیزهایی دربارهاش نوشته و این هم بماند برای همان بعدهایی که هیچوقت نمییان
.نمیدونم که چهوقت به اینترنت وصل میشم و این رو میذارم. امیدوارم فردا دستکم اتفاق بدی نیفته
در ضمن: من ماه گرفتگی رو در دو استان و از داخل اتوبوس رصد کردم، هرچند که ابتداش رو از دست دادم. (یادم رفته بود این)ء

salam doste aziz… mesle in ke ziad khosh nemigzare; na?
beharhal omidvaram movafgh bashid.
rasti man ham akhare mah gereftegi ro az dast dadam;(yakh zade bodam).
shad bashi.
Comment by hasti???!!! — March 8, 2007 @ 3:58 pm
mibinam ke safar e lezat bakhshi daashti o hesaabi khosh gozashte bet .baba 1 khurde az unjaa haaii ke lezat bordi o shaayad tak khori kardi begu . laa’aghal az ahvaaz tozih bede . ye safar naame e kuchik benevis . dar mored e maah gereftegi ham faghat to nisti ke taa hadi az dast daadish . az har kas ke miporsam in etefaagh barash oftaade bude . un baalaa ham ke suz e gedaa kosh miumad . nobati garm mishodim . sarbaaz haaye bad bakht taa sobh nakhaabidan .khosh baashi .
Comment by negar — March 9, 2007 @ 10:07 am