آسمان ِ هر کجا

March 23, 2007

رصد در خارتوران - پرده‌ی نخست

.خب فکر می‌کنم حالا که کمی زمان بیشتری برای نوشتن و بودن دارم، بد نباشه که کمی درباره‌ی چیزهای فشرده‌ی این مدت بیشتر بنویسم. چیزهایی که اشارتی شد و گذشتم
نخست با رصد شروع می‌کنم که از مهم‌ترین‌هاست. هرچند که می‌دونم که حافظه یاری‌ام نمی‌کنه که تا چندی دیگه چیزی از این رصد به یادم بمونه و بنابراین بد نیست که شرحی ازش رو به یادگار اینجا داشته باشم، اما بیشتر و به دلایلی که بماند ترجیح می‌دم که این رصد رو از منظری دگر ببینم و نقل کنم. شاید که فایده‌ای هم داشته باشد...ء
برنامه‌ی رصدهای آسمان شب برای یک سال(سال 85)، فکر می‌کنم که از فروردین یا اردی‌بهشت ماه سالی که دیگه باید گذشته‌اش نامید، شروع و چیده شد. در این بین چند برنامه‌ی رصدی هم به برنامه‌ی کلی اضافه شد که بیشتر به دلیل وقایع نجومی ویژه روی داد. برنامه‌ها به این صورت بود که بخش علمی برنامه رو ما پشتیبانی کنیم و بخش خدماتی و گردشگری‌اش رو آقای دزفولی. بگذریم که بعد ِ اتفاقاتی که باعث تغییر در کادر خدماتی هم شد، ما اصرار داشتیم که همواره در تورهای رصدی شخص آقای دزفولی حضور داشته باشه. ماجرای این تور هم -بخشی‌اش البته- از همین جا شروع می‌شه که جناب دزفولی به خاطر همراهی با توری دیگه نمی‌تونن با این برنامه باشن.ء
از طرفی تور قبلی‌مون رو هم که البته در برنامه‌ی سالیانه نبود، به دلیل باز هم حضور نداشتن آقای دزفولی لغو کرده بودیم. به جز این، تنها یک برنامه‌ی رصدی ما اون هم به خاطر تغییر در روز عید فطر لغو شده بود و باقی همه به طور مرتب اجرا شده بود. بهرنگ تفرشی اصرار داشت که حتما باید خودت باشی وگرنه برنامه رو لغو کن (دزفولی البته نه من). به هر حال در صحبت‌های سه جانبه‌ای که داشتیم بنا شد تا یک تور لیدر دیگه به نام آرش آقایی که او هم با نوع برنامه‌های ما آشنا هست و مجرب همراه تور باشه. این موضوع، توافق ضمنی من، نارضایتی بهرنگ و قول دزفولی رو به همراه داشت. این ماجرا مربوط به چند روز پیش از رصد می‌شه.ء
خب خیلی زود معلوم شد که تور لیدر کسی نیست که با هم توافق کردیم و دوستی از خود ما که نجومی هم هست قراره که برنامه رو به همراه دوستش اجرا کنن. اما این خیلی زود، یعنی یک یا دو روز پیش از رصد رفتن ما. زمانی که کار از کار گذشته بود. از طرفی ما به دلیل شرایط ویژه‌ی خارتوران می‌بایست که تعداد محدودی رو با خودمون می‌بردیم. این تعداد کم هم به لطف دوستان و بی‌نظمی من و بهرنگ در اجرای قانون از حد مجاز فراتر رفت و بیشتر از میزانی که بنا بود، ثبت نام شدند.
و از دیگر سوی، ما در تمامی تورها مون با راننده‌ای به نام آقای قشقایی می‌ریم، انسان فرهیخته‌ای که بسیار مودب هست و کارش رو، که کار ویژه‌ای هم هست، به خوبی انجام می‌ده. این بار ما مجبور بودیم که از مینی‌بوس استفاده کنیم و شب آخر، بعد از این که من فهمیدم دوست تور لیدرمون هم قرار نیست بیاد و من و محمدرضا ریسمانیان (که تور لیدر ما بود) قراره اجرای این برنامه‌ رو هم به عهده داشته باشیم – این حدود ساعت ده شبی بود که بنا بود ساعت شش صبح فرداش بریم رصد – در حدود دوازده نیمه شب، باخبر شدیم که یکی از مینی‌بوس‌ها هم اومدنش منتفی شده و برای فردا نباید حسابی روش باز کنیم. اون موقع بود که تازه چند نفری با ماشین در خیابان‌ها دنبال مینی‌بوس‌ها می‌گشتن و شماره‌ها شون رو یادداشت می‌کردن. این کار طبق قرار ما هیچ ربطی به آسمان شب نداشت، یعنی به هیچ وجه قرار نبوده که ما در این کارها دخالتی داشته باشیم.ء
این گونه بود که صبح به جای سه مینی‌بوس چهارتا ماشین داشتیم و راننده‌ها از همون ابتدا شروع کردن به [...] جملگی این چیزها، خلاصه‌ شده و بسیار خلاصه شده‌ی پیش زمینه‌ای بود که با اون این رصد شروع شد، رصدی که آخرین برنامه‌ی رصدی ما – دست کم – در سال 85 بود... ء
.اما بشنوید از پرده‌ی دوم که شرکت‌کننده‌ها و به نوعی مخاطبان ما باشن... البته در پست بعدی تا این پست بیش از این به درازا نکشه

March 22, 2007

خورشید

.اوه... رصد رفتیم و خورشید گرفت و حالا سال هم تمام شده و سالی نو ست. نمی‌دونم چرا، ولی سال‌هاست که عید و دردسرهاش همیشه خیلی پررنگ‌تر بوده و شور و شوق سال جدید، بسیار کم‌رنگ؛ ناپیدا
.شاید هم می‌دونم و ندانستن رو راحت‌تر و بی‌دردسر تر می‌پنداریم

به هر روی وقتی که عید می‌شه، دقیقا همون لحظه‌ای که سال ما ایرانی‌ها تحویل می‌شه، خورشید در جای خاصی از آسمان قرار داره، از یه جای مهم برای نجومی‌ها عبور می‌کنه. (هر وفت که اینا رو می‌گم و به اینجای کار می‌رسم، یاد فیلم کمال‌الملک که به گمانم اثر علی حاتمی بزرگ هم باشه، می‌افتم. فیلم وقتی قصر پادشاه و مراسم نوروز رو نشون می‌ده، کسی با صدای بلند اعلام می‌کنه که هم‌اینک خورشید از حوت وارد حمل شد...) ابتدای برج یا صورت‌فلکی حمل و به درست‌تر، نقطه‌ی اعتدال بهاری. اهمیت این جا از این قراره که مبداء شمارش مختصات "بُعد" هست. ء


سختم هست که سال نو رو تبریک بگم و آرزوی چیزهای خوب بکنم. کلیشه‌ی نهفته در این‌ها – که دیگه نهفته هم نیست و کاملا عریان هست – سخت آزارم می‌ده. روزگاری هم نیست که بشه امیدی برای کسی خواست یا به چیزی داشت... پس، کاش...، کاش که سال جدید، عید یا هر چیزی که هست لختی مجال نفس کشیدن به آهستگی و آرامش رو به ما هدیه بده. اندکی درنگ تا دوباره و دوباره، دگربار از پای برخیزیم و باز مبارزه کنیم، هرچند بی‌فرجام، هرچند نافرجام

March 15, 2007

حاشیه‌ای بر روزمرگی‌های همیشگی

Filed under: روزمرگی

این روزها، اون قدر شلوغ هستم که مجال نوشتن حتا آمدن به اینترنت نیست. و دردی ست، شلوغی‌ای مهم‌تر از نوشتن. گیرم که نوشته‌ها روزنگاره‌هایی باشد برای ثبت در تاریخ یا روزمرگی‌های برای دل خودم
دیروز که روز صدای ترکیدن‌ها و جبهه‌ی جنگ باشد، خیام نفیسی گرفتم به پاس سخنرانی در میان جمعی نجومی. هدیه نفیسی بود و بسیار هم دوستش دارم. حرف‌هایی بود که دلم می‌خواست به بهانه‌ی این جمع شدن بنویسم. درباره‌ی گروه‌های نجومی، کار گروهی کردن و مشکل و کارهای نجومی کردن و برگزاری سمینارها و سخنرانی‌ها. می‌دونم که برای بعدی هم نخواهد ماند. فقط دریغش می‌مونه و ای کاش.
بگذریم. اهواز رو اگرچه نوشتم، فکر می‌کنم که از حال و هواش دیگه خارج شدم و اگه خودم رو راضی نکنم که برای ثبت در تاریخ خواهمش نوشت، اون رو هم می‌گذارم کنار نوشته‌های دیگری که هنوز به خاک سپرده نشده‌اند و باز، رفته‌اند.ء
فیلم‌هایی هم بودکه دلم می‌خواست چیزکی درباره‌شان بنویسم که مجالش نیست. این پاره نوشته‌ هم از زور ننوشتگی و نیاز به نوشتن بود، شاید که نسیمی باشه در این روزمرگی‌هایی که دیگه دارن خفه‌ام می‌کنند.ء
اما بعد این، امشب کتابی هم گیرم اومد که خوب چیزی بود: "نشت نشا" که درباره‌ی فرار نخبگان و مغزها هست و به نوعی معادل اون کلمات؛ نوشته‌ی رضا امیرخانی که چقدر اسمش آشناست و هنوز به یادش ندارم. و این چیز بعیدی نیست از من. کتاب خوبی به نظرم رسیده و سبک و سیاق نویسنده هم به دلم نشسته بسیار. هنوز نخوندمش و جز مقدمه و پاره‌ای، چیزی ازش نخوندم. بماند برای بعدها...ء

اهواز، حکایت همچنان باقی ست

پیش از برنامه چند نفری خواستن که بیشتر درمورد کارهایی که می شه با این دستگاه‌ها کرد صحبت کنم تا خود دستگاه‌ها. من هم دیدم که از صبح تا حالا همه‌ی صحبت‌ها نظری و تئوریک بوده و کمتر از کارهای عملی صحبت شده، تغییراتی رو در صحبت‌ها لحاظ کردم. بگم که قرار بود من 4 ساعت برنامه داشته باشم و تبدیل شد به دو ساعت و بعد هم یک و نیم ساعت. هم از این رو، کل یرزنتیشن من هم دیگه به دردی نمی‌خورد و مونده بودم چطور اون همه چیز رو تو یک و نیم ساعت بگم. به هر حال شروع صحبت با این بود که ستاره‌شناس آماتور کی هست. این که ما چی کار می‌کنیم و نجوم یعنی چی. (البته ادعای بزرگی هست تعریف چنین چیزهایی که من چنین ادعایی هم ندارم. منظور، درکی کلی و دادن یک دید – ویژن – از این مفاهیم بود) بعد هم مختصری درباره‌ی تاریخچه‌ی لوازم اپتیکی و تلسکوپ شروع کردم به صحبت. سر آخر هم نصب و نحوه‌ی استفاده از دوربین‌های دوچشمی رو گفتم. دوستی، دوست نبود، مزه پراکنی و بی ادبی می‌کرد. به هر روی، کلی از زمانی که داشتم گذشته بود و وقت شام و نماز که صحبت‌ها تمام شد. گفتم که کسانی که مایل هستن می‌تونن برای نصب تلسکوپ بمونن و باقی هم برن
به هر حال با اصرار جمع و ابراز علاقه به موندن باقی چیزها رو موکول کردیم به بعد شام. تلسکوپ‌ها هم با کمک دوست و ستاره شناس آماتور خانم صفری که اهل اهواز هم بودن و برای کمک به ما اومدن، نصب کردیم
و رصد شروع شد. مکان رصد حیاط آموزشگاه بود. چرا که نور زیاد شهر و بدتر از اون مشعل‌های گازی که در پالایشگاه‌ها می‌سوختند، در عمل آسمانی همچو روز روشن رو شاخته بود. بگم که حتا دب اکبر که در تهران هم به خوبی دیده می‌شه، اونجا بسیار سخت دیده می‌شد و جبار هم بهتر از اون نبود. نور ماه تقریبا کامل هم مزید بر علت شد. روزگاری بود. اما اشتیاق شرکت کننده‌ها و پرسش‌هایی که می‌کردند، شب خوبی رو رقم زد. اگرچه باز در مدتی کوتاه می‌بایست از افسانه‌های صورت‌های فلکی و مختصات بُعد و میل و استوای سماوی و منطقة البروج می‌گفتیم تا قطبی کردن تلسکوپ‌ها و ...ء
چیزهای عجیب و صحبت‌های غریب‌تر باعث شد تا جمعی از دانشجوهای اونجا هم تحریک بشن و به ما بپیوندند. اتفاقی که هرچند خوشحالم کرده بود، باعث اعتراض برخی هم شد. و ظاهرا توقع هم از من بود که علاوه بر سی و اندی نفر خودمون، اون ها رو هم کنترل می‌کردم و می‌خواستم که برن!ء
ساعت از ده و نیم گذشته بود (شاید هم یازده و نیم) که خانم صفری می‌خواست به خوه بره و باز مشکل آژانس وجود داشت. تلفن آژانسی رو گیر آوردم و تماس گرفتم، بعد چند دقیقه معطلی و صحبت‌های عربی که پشت خط می‌شنیدم، گفت که ماشین می‌فرسته و از من خواست که برم سر خیابون. توضیح دادم که خانمی قراره بره. پیش از این هم گفته بودم که جایی که ما بودیم خارج از شهر بود و باز تا سر خیابون، دست کم ربع ساعتی پیاده راه. از من خواهش بود و از او امتناع! (البته نه کاملا به این شکل) می‌گفت که ربطی به او نداره و بی‌راه هم می‌گفت. سر آخر پرسیدم که اگه خواهر یا مادر خودت بود هم همین رفتار رو می‌کردی؟ و جواب؟ گوشی و یگانه تلفن آژانسی که داشتم، قطع شد. بگم که بی هیچ قضاوتی در مورد همگان، باید بگم که این رفتار رو چند بار در اهواز دیدم. یعنی به ظاهر اونجا خیلی به حقوق خانم‌ها اهمیت می‌دن! به همین دلیل هم کارهایی رو که معمول هست آقایون انجام بدن یا دست کم کمک کنند رو خانم‌ها به تنهایی و بدون توجه هیچ مردی انجام می‌دن! و این از عجایب اهواز بود برای من. ء
راهی نبود جز اینکه یگانه مسوول این دوره رو که کمتر هم در دسترس بود، پیدا کنم. گفت که در فردگاه هست و منتظر یکی از مدیران خانم وزارتخانه که بیست دقیقه‌ی دیگه قرار هست پروازش بشینه و خواست که صبر کنیم. معلوم بود که نمی‌شد چون امکان نداشت پیش از 12 شب برسن. پیشنهاد دوم این بود که اینجا مسوول یا سرپرست شبی هست که با ماشین ایشون رو می‌رسونن. من موندم و پیدا کردن مسوول شب در جایی که جز دستشویی، حمام و خوابگاه جای دیگه‌ای ازش رو نمی‌شناختم. به سمتی حرکت کردیم. تلفن زنگ زد و این بار یکی از اساتید بود که می‌گفت تازه به فرودگاه رسیده و آیا قراره کسی بیاد دنبالش و کجا باید بیاد. مونده بودم که اینا چه ربطی به من داره؟ اگرچه اون بنده‌ی خدا هیچ تقصیری نداشت اما واقعا وضعیت من هم در اهواز هیچ فرقی با اون نمی‌کرد. به هر روی، هماهنگی‌های انتقال ایشون رو با همون مسوولی که در فرودگاه بود، انجام دادم و دونفری رو هم پیدا کردم که گفتن سرپرست شب هستن و چی کار دارم. ماجرا رو گفتم و شماره‌ی آژانس دیگه‌ای رو خواستم یا زحمت رسوندن. یکی شون پرسید که مسیر کجاست و وقتی فهمید گفت که خیلی دور هست و نمی‌برم و به من ربطی نداره. و در پی حرف‌هام سرپرست شب بودنش رو هم کتمان کرد! آخر کار هم گفت که خیلی دور هست و گران! مشکل رو فهمیده بودم و داغ داغ هم بودم البته. ء
گفتم که ایشون مهمان ما و این برنامه هستن و هیچ مشکلی نیست و فقط برسونش. چرندیات می‌بافت که از کجا معلوم؟ هرکسی می‌تونه بگه که مهمان عشایری هست. نباید دیونه می‌شدم؟ آحه اون وقت شب کدوم احمقی می‌یاد تو اون بیابون؟ انگار کن که هتل پنج ستاره بود و همه در عطش دیدنش می‌سوختن. مشکلش 1500 تومان پول بود که اون رو هم نتونست طاقت بیاره و برگرده و بگیره.ء
شب همچنان باقی بود و بود. کارهایی که باید در تهران هماهنگ می‌کردم، صحبت با یک وکیل، هماهنگی کلاس‌های فردای دیگران که اصلا در جریانش نبودم و نمی‌دونستم کی هست و چه ساعتی هست و چه وقت می‌یاد. من اونجا واقعا کاره‌ای نبودم. اما اینطور که به‌نظر می‌رسید تنها شماره‌ی قابل دسترس یا موجود بودم! شاید از بی تجربگی‌م بوده باشه.ء
هنگام جمع کردن تلسکوپ‌ها از مسوول ایذه خواستم که بیاد و کمک کنه و ببینه چه چیزهایی رو باید تحویل بگیره. این همون موجود مزه پران و در واقع ساز مخالف زن با همه بود. گفت که به من هیچ ربطی نداره و خودتون جمعش کنید و به من چه.ء
جمع کردن سه تا تلسکوپ و یه دوربین برای من که هر شب و هر روز کار و حرفه‌ام این هست، چیزی نیست که بخوام از زیرش در برم یا خسته‌ام کنه. اما نوع برخورد این آدم براستی بر من سخت اومد. با ایشون تا آخرین لحظه‌ی سفر ماجراها داشتیم. بگذریم. صحبت‌های حاشیه‌ای و عکس‌هایی که دانشجوهای اونجا از ماه و زحل با موبایل شون گرفته بودن و کلی هم ذوق کرده بودن و کمک چند نفری از شرکت‌کننده‌ها تلسکوپ‌ها رو جمع کرد. از نفس افتاده بودم و تهی از انرژی بودم و البته عصبانی؛ بسیار. مهمان‌ها آخرش رسیده بودن و باز کسی نبود که قفل در رو باز کنه و به گمانم بیشتر از نیم ساعت مونده بودند تا کسی پیدا بشه. مدیر خانم تازه از راه رسیده از من پرسید که برنامه چطور بوده و راضی هستم. جواب منفی بود و باقی صحبت رو موکول کردم به بعد.ء
سخنران صبح آقای موحد نژاد بود. ایشون عمامه بر سر هستن و استاد دانشگاه صنعتی شریف. همین طور رکورددار یکی از مشخصه‌های رویت هلال. من به دوران نوجوانی،  بر سر سخنرانی‌های ایشون – نجومی‌هاش البته – می‌نشستم و افتخاری هم بود و هست. با بچه‌های روجا. ما رو می‌شناخت کم و بیش. شب پیش هم با هم خوش و بش کوتاهی داشتیم. صحبت‌های پیش از کلاس صبح، بیشتر بود. از حال و هوای دوره و اتفاق‌ها و صحبت‌های روز قبل جویا شد و کمی هم در مورد سخنرانی‌ای که قراره انجام بده. از من خواست تا تصاویری آماده کنم و چیزهایی رو با نرم‌افزار و فیلم نشون بدم. وقت خیلی کمی بود و من باید استاری نایت رو هم نصب می‌کردم! چیزهایی رو در ذهنم مرور کردم و تصاویری آماده شد. نمی‌دونم که تا چه اندازه چیزی که می‌خواست شد و آیا هیچ کمکی بهش کرد یا نه. کاری که در 10 دقیقه آماده بشه، نباید کار خوبی شده باشه...ء
ابتدای صحبت آقای موحدنژاد با معرفی خودش بود. کسی معرفی نکرده بودش و در پاره کاغذهای داده شده هم جز اسم و پیشوند حجت اسلام بودنش، چیزی نبود. بعد صحبت از زمین کرد و بزرگیش و با محاسباتی بسیار ساده کمک کرد بزرگی چیزهای اطراف مون – و نه حتا کیهان – رو تجسم کنیم. بارها هم اعتراف کرد که من نمی‌تونم بفهمم که این بزرگی یعنی چه. و چه نیکو سخنی بود. چرا که ما آن قدر از میلیون و میلیارد صحبت کردیم و شنیدیم که فراموش می‌کنیم مفهوم اینها چه هست. فکر می‌کنم یکی از بهترین سخنرانی‌های دوره بود و بسیار به درد خور هم باشه. اگر که معلمان بتونن اون ها رو به دانش‌آموزان شون منتقل کنند. اگر که تست و کنکور مجال فهمیدن و متعجب شدن رو هنوز باقی گذاشته باشه.
باقی شاید برای بعدتر

March 10, 2007

…روزها بعد

اهواز بسیار بی‌برنامه، بدون نظم و بد بود. در این روزهای بعد، که دیگه گذشته از اون روزها و اون برنامه و با عمق بیشتر و احساسات کمتر می‌شه قضاوت کرد، نظرم اینه.
برنامه‌های روز نخست کارگاه، با کلاس آقای قمری‌نژاد شروع شد. ما با هم هماهنگ کرده بودیم که کی چه چیزهایی رو خواهد گفت و از این بابت خیالم راحت بود. البته شروع برنامه با سخنرانی مدیر آموزش و پرورش عشایری خوزستان شروع شد و به جز یه آیه که در مورد خلق آسمان‌ها و زمین و شتر و ... بود، هیچ حرف یا کلمه‌ی دیگه‌ای در مورد آسمان نگفت. حتا از قیام امام حسین هم حرف شد. به هر حال دید اون آدم بود. همونی که خوب بود اما کافی... نه. نکته این که در پایان صحبت‌هاش اشاره‌ای کرد به برنامه‌ای که در این چند روز گنجانده نشده بود و بازدید از خرمشهر و آبادان بود. من هم خیلی دلم می‌خواست که این جاها رو می‌دیدم
مشکل این بود که در برنامه‌ها هیچ زمانی برای انجام این کار نبود و بعد سخنرانی و زمانی که قمری‌نژاد آماده بود تا کلاسش رو که با تاخیر زیادی هم همراه بود شروع کنه، ایشون و یکی دیگه داشتن به اینکه چه برنامه‌ای رو حذف کنیم فکر می‌کردن و همه جماعت هم نظر می‌دادن... . از جمله‌ی اون حذف شوندگان پیشنهادی برنامه‌ی من بود!ء
بدون درنظر گرفتن این که کی می‌خواست اون رو اجرا کنه، فکر می‌کنم که مهمترین مساله‌ی همه‌ی کسایی که در دوره شرکت می کردن، چگونگی استفاده از وسایلی بود که داشتن یا قرار بود به زودی داشته باشن. و این برنامه قرار بود حذف بشه! کاملا آماده بودم که چنین تصمیمی گرفته بشه و من بدون درنگ برگردم تهران.
انگار کن که اون‌ها هم همین رو در چهره‌ی من دیدن و ترجیح دادن با بیش از نیم ساعت تاخیر کلاس نخست تشکیل بشه و تصمیم در این مورد به بعد موکول شد. در کنار کلاس و خارج از اون مجبور بودم تا مجموعه‌ای از کارها رو انجام بدم. پس خیلی کم در کلاس بودم. کلاس پرباری بود. اما به درستی شرکت کننده‌ها هم گیج شده بودن، هم خسته. با این حال این صحبت‌ها کار خیلی از سخنرانان بعدی – از جمله من – .رو خیلی راحت‌تر کرد. پیش از رفتنش، با قمری‌نژاد قرار گذاشتیم تا خیلی از مفاهیم رو در شب و به هنگامه‌ی رصد بهشون نشون بدم تا درک بهتری از اونها داشته باشن
برنامه‌ی بعد ازظهر ساعت 3 شروع می شد و دکتر عصاره. ربع ساعتی مونده بود که کسی در اتاق‌ها رو زد و همه رو بیدار کرد تا بیان سر کلاس دکتر. راننده‌ای بود که رفته بود بیاردش! بعضی‌ها مشغول وضو گرفتن و نماز خوندن شدن و ... رفتم توی کلاس و دیدم جز دکتر کس دیگه‌ای نیست و هیچ چیز هم آماده نیست. ویدئو پروژکتور باید به کامپیوتر نصب می‌شد و این کلی طول کشید و هیچ کس از برگزار کننده‌ها هم نبود. دکتر هم یا فکر می‌کرد که من اونجا کاره‌ای هستم، یا ترجیح می‌داد که این طور فکر کنه. اما من هم کاره‌ای نبودم و هم چیزی و جایی رو اونجا نمی‌شناختم!ء
بیشتر از یک ربع گذشت تا کسی پیداش شد و ویدئو پروژکتور رو نصب کرد. حالا چون بعد ازظهر بود، نور خورشید بیشتر اذیت می‌کرد و دکتر هم به کیفیت تصاویرش بسیار حساس بود. از مجموعه‌ی راهکارهای پیشنهاد شده که هر کسی می‌گفت و آدم‌هایی که تازه می‌رسیدند، سرانجام چسبوندن روزنامه عملی شد. کاری که به هنگام صحبت‌های او انجام می‌شد و همراه با قطع کردن مداوم حرف‌هاش. در نهایت هم تاثیری نداشت. مشکل بعدی این بود که کامپیوتر اونجا پاور پوینت نداشت! از من خواسته بود که به کمکش برم و شرایط این طور بود. ء
یکی از معلم‌های شرکت کننده سی دی پاورپوین همراهش بود و این هم گذشت. صحبت‌های دکتر خوب نبود. در مورد نجوم رادیویی صحبت کرده بود و چیزهایی مثل تابش پلانک و معادله‌هایی که خیلی‌هاش رو خودش زود رد کرد. بعد هم صحبت چیزهای اختر فیزیکی شد که به درد کسی نمی‌خورد و تازه دکتر اشتباه‌هایی هم داشت. مثلا این که عمر کیهان 5 میلیارد ساله. یا این که ما فقط تونستیم 2 میلیارد سال کیهان رو ببینیم! چیزهای دیگه‌ای هم بود که بماند. هرچند چون موضوع‌ها عجیب غریب بودن و کسی هم چیزی نمی‌فهمید – درست یا غلط- بیشتر افراد از برنامه راضی بودن. برنامه یک ربع هم زودتر تمام شد. من از این کلاس اصلا راضی نبودم.ء
مشکل دیگه‌ی اهواز این بود که هیچ وقت کسی اونجا نبود یا اگه بود هیچ کاره بود. حتا در اتاقی که وسایل مون داخلش بود – نه اتاقی که در اون می‌خوابیدیم و بودیم، تلسکوپ‌ها و کتاب‌ها – بیشتر وقت‌ها بسته بود و غیر قابل دسترس.ء

.چون طولانی شده باقیش برای پست بعد

March 8, 2007

امروز در اهواز

Filed under: روزمرگی

(این نوشته با دو سه روزی تاخیر به دلیل نداشتن اینترنت در اهواز و شلوغی روزکاری بعد از چند روز نبودن پست شد)

خب، شروع جالبی نبود. حالا من در جایی بیرون از اهواز هستم و صدای خر و پف دوستان. اینجا بی‌شباهت به دوران سربازی نیست. شب همون شب هست و نوشتن در تاریکی هم همان. صدای خرپف هم که هست. تفاوت در اینه که اینجا نگهبانی نداره که سرک بزنه و ابتدا اذیت کنه و بعد دوست بشه. اونجا نگهبانها می‌دونستن که کسی شب‌ها بیداره: کتاب می‌خونه و چیز می‌نویسه و همیشه چیزهایی هم که می‌نوشتم کنجکاوی بر می‌انگیخت. آخرین روز سربازی هم دوستی از لرستان نوشته‌ای برای بیرون پادگان داد و فهمیدم که چقدر از من متنفر بوده و بعد چقدر دوستم داشته و البته ناخنکی هم به نوشته‌هام زده بوده. نوشته‌هایی که بیشتر تمرین نوشتن بود و البته مهم‌ترش ساختن یه فضای خصوصی که همون شب ورود از همه می‌گرفتن و از همون شب ورود من برای خودم ساختم و محکم هم. به کجا رسید شروع این نوشته. تفاوت کوچک دیگه اینه که اونجا کاغذ و پاره‌های کاغذ بود و اینجا یه لب‌تاپ!ء
بگذریم، همون طور که انتظارش می‌رفت، اینجا هم قرار نیست که تفاوت چشمگیری با جاها و کارهای دیگه داشته باشه و بسیار بعیده که اتفاق خوبی بیفته. همین‌قدر بس که تلسکوپ‌هایی که قرار بوده همراه عشایر باشه و در بالای کوه و به میان دشت، در مراکز استان‌ها مستقر می‌شن! ظاهرا مدیران ایرانی دولتی در استحاله کردن و به گند کشیدن ایده‌ها و طرح‌های خوب، استعدادی ماورای طبیعی دارن.ء
از صبح بی‌کار و سرگردان بودم تقریبا. بیشتر از سه ساعتی رو با مدیر آموزش و پرورش عشایری خوزستان گذروندم و صحبت‌های عقیدتی ارزشی ! کردیم. آدم بدی نبود، اما بد نبودن تنها کافی نیست. همین‌قدر بس که از افتخاراتش – رقیق‌تر از این البته – این که هم اول خرداد، هم دوم خرداد و هم سوم خرداد مدیر باقی مونده بود. و دُگمانه این که استشهادیون رو به‌طور ضمنی تایید می‌کرد و می‌گفت درش تعقل هست! همین‌طور در تعصب! آدم خوب و معمولی‌ای بود با عقاید زیاد مذهبی. و البته که حرف‌های شیرین و خوبی هم زد. اما برای کسی که چهارده ساعت در اتوبوسی بود که بوی تعفن می‌داد و از خستگی داشت می‌مرد
.اینجا مرکز تربیت معلم هست خارج از اهوازه و دسترسی به شهر بسیار سخت هست. به خصوص که جایی در شهر رو هم بلد نباشی
اما آخر شب خوب بود و صحبت‌هایی که با قمری‌نژاد داشتم و فیلم زیبایی که از کسوف 9 فروردین امسال گرفت و دیگه داره سالگردش هم می‌یاد. صحبت از رصدخانه‌ای در زنجان هم بود که اتفاقش اتفاق خوبی در نجوم آماتوری خواهد بود اگر که باز به گندش نزنند. تلسکوپش دست کم نیم متری خواهد بود و فعلا همین بس. قرار نیست که همه چیزش رو الان لو بدم. اما این تلسکوپ و رصدخانه هم ماجرایی داشت شنیدنی از دانش‌آموزی زنجانی و برنده در المپیاد نجوم و لطیفه‌ای بود و پوریا ناظمی هم چیزهایی درباره‌اش نوشته و این هم بماند برای همان بعدهایی که هیچ‌وقت نمی‌یان
.نمی‌دونم که چه‌وقت به اینترنت وصل می‌شم و این رو می‌ذارم. امیدوارم فردا دست‌کم اتفاق بدی نیفته

در ضمن: من ماه گرفتگی رو در دو استان و از داخل اتوبوس رصد کردم، هرچند که ابتداش رو از دست دادم. (یادم رفته بود این)ء

March 3, 2007

این یکی دیگه پاک نشد: اهواز می‌رم

Filed under: روزمرگی

فردا می ‌رم اهواز. بعد اینکه دو تا پستی که کامل نوسته بودم پیش از انتشار به دلایلی متفاوت پاک شدن و بعد دوره‌ای به نسبت طولانی که بد جوری سرم شلوغ بود و مجال نوشتن نبود، حالا که پست سوم که باز نویسی دومین پست پاک شده بود، به مذاقم خوش نیامد، قرار بر رقتن به اهواز هست. پیش از این هم به اهواز رفته بودم، خاطره‌ای بس ناخوشایند بود که امیدوارم این بار تکرار نشه. همین قدر بس که شبی رو – .دمادم سحرگاه تا هشت صبح – در کنار ایستگاه پلیس و در ماشین – صندلی‌های جلویی- گذاراندم
این بار به خاطر پروژه‌ای که به عشایر مربوط هست و اگر بخت و برنامه‌ریزی و مسئولین اجازه فرمایند ممکنه که اتفاق‌های خوبی هم بیفته. مجموعه‌ای خوب از لوازم رصدی در اختیار تعدادی از مدارس عشایر قرار گرفته و بنا هست تا به به جاهای بیشتری هم فرستاده بشه و این برنامه آموزش معلمین عشایر هست. اگرچه هرجایی که لوازم رو بردیم تقریبا یک روز کامل رو به بچه‌ها و معلم شون آموزش دادیم و شماره تلفن  شخصی و ای میل‌های شخصی رو هم. اما برای اینکه اتفاقی بیفته به بیشتر از اینها احتیاج هست و این دوره یا کارگاه هم ممکنه که اتفاقی باشه خوب، در همین راستا. تا ببینیم که چه پیش آید
قرار بر رصد هست و دوشنبه بعد از ظهر هم 2 ساعتی کلاسی دارم و سخنرانی. وقتی بسیار محدود برای مطالبی بس زیاد. خودم رو آماده کرده بودم و مطالبی گرد آمده بود که حالا هیچ مجال گفتنش نیست. به کار   .دیگری باید که بیاید. پس خیلی جدی نمی‌تونم بگیرمش. امیدوارم که اشتباه کنم. تازه ماه هم در بدترین شرایط رصدی هست
کتاب کوری هم تمام شد، دو سه پب پیش. همین طور دیشب فیلمی از برگمان، اینگمار برگمن دیدم که پیش از این هم چندین کار ازش دیده بودم. "در آینه‌ی ..." چیزی که حالا یادم نمی‌اد چی بود و شب قبل هم فیلمی از برادران "پالما دو آر" اگر درست گفته باشم به اسم "بچه" که فیلم خوبی بود و قبل از این هم از اونها "پسر" رو دیده بودم. فیلم، جایزه‌ی کن 2005 یا چیزی از کن 2005 رو برده بود که به گمانم اولی درست‌تر باشه. .فیلم قشنگی هم بود که شاید روزگاری درباره‌ی اون هم چیزکی نوشتم
همین‌طور درباره‌ی مستندی از بی‌بی‌سی با نام راقی در ایران که سازنده و گوینده‌اش راقی عمر هست و فیلم بسیار خوبی هم هست در این آشفته بازار و عجیب به نظرم خوب هم ایران رو دیده و شناخته. از پیکان و تعارف میان مردم تا پاساژ تندیس و فریادهای مرگ بر، افتتاح تونل رسالت با حضور به واقع مضحک عروس و دامادها تا اسم‌های مختلف خیابانی مثل ولیعصر در طول یکصد سال اخیر. فیلم خوبی به مدت یک  ساعت و نیم که در گوگل ویدئو می‌تونید ببینیدش و به صبر زیادی هم احتیاج داره برای کسانی که از اینترنت‌های معمولی خانگی استفاده می‌کنند
...اهواز روزهای بیکاری زیادی دارم و اگه اینترنتی باشه، شاید بتونم که کمی به نانوشته‌هام سر و سامانی بدم
(من هنوز نمی‌دونم که چطور می‌شه تو این نکبت راست به چپ نوشت)






















Get free blog up and running in minutes with Blogsome
Theme designed by Minz Meyer