کویر مصر
برای نخستینبار با گروه خودم و آسمان شب رصد رفتیم. جمعه صبح از جای همیشگی رصد رفتن این روزهامون – پارک اندیشه – و ساعت شش صبح. قبل از رصد دل نگرانیهای زیادی داشتم، دلایلش بماند، اما بالاخره بعد یک شب بیدار موندن تا صبح، سوار اتوبوس شدیم.
هرچی خواستم و اصرار داشتم و سعی کردیم تا قبل غروب برسیم، باز هم نشد و این بار که غروب مهم هم بود باز به رصدگاه نرسیدیم. ناگفته نماند که قرار حرکت بر شش صبح بود و بعد، بخش توری – بخشی که کارهای اجرایی و فنی و توضیحات غیر رصدی بر عهدهی اونهاست – مون اون رو به هفت تغییر دادن. به هر حال من چون بیدار بودم و چون قرار بود کسایی – که بعد بیشتر همراهان رو شامل میشد – همون ساعت شش بیان، من یک ربع زودتر از شش اونجا بودم. بگم که نخستین بار هم بود که ثانیههایی قبل از رصد نرسیده بودم!
به هر روی، مصر، روستای مصر، جای زیبایی هست. پیش از این هم مصر رفته بودم: جایی در میانهی کویر که تا کیلومترها شهری نیست. یزد، نایین و برای کسایی که بیشترمیشناسن جندق در نزدیکیهاش هستن. و در شرقتر به طبس میرسیم. ما از همین راه رفتیم. نزدیکیهای غروب نرسیده به حتا جندق، در کنار جاده ایستادیم و نظارهگر درخشش زهره و پایینتر عطاردی شدیم که در تاریک روشن هوا هم به خوبی دیده میشدن. بنا بود که هابل هم از همون سمت به آسمان ما بیاد و با کمی تاخیر این اتفاق افتاد و دو سه دقیقهای هم در آسمان بود. سوار کردن بچهها – و بزرگترها – که برخی هم شاید تا به حال چنان آسمانی رو ندیده بودن، چندان ساده نبود. سوار که شدیم، پدیدهی دیگری در آسمان نمایان شد: نور دایرةالبروجی. به طرز عجیبی تا حدود شصت درجهای آسمان کشیده شده بود و بسیار هم پرنور بود؛ هرچند دیدن این نور از داخل اتوبوسی که به سمت شرق حرکت میکرد و بنابراین غرب در پشتش قرار میگرفت، چندان هم ساده نبود. ناگفته اینکه میان این دو سیاره، اورانوس هم بود که با چشم غیر مسلح هم کمفروغ دیده میشد.
به مصر رسیدیم اگرچه دیر. تا شام یک ساعتی وقت بود و دوستانی که پیش از ما رسیده بودن و اگرچه گمان میکردم که "مریخی" باشن، به هیچوجه بویی از آسمان نبرده بودند. کنار آتش و گیتار و "جوات". تلسکوپها سوار شدن و کمی بعد با یکی دوبار صدا زدن بیشتر میهمانان آسمان نه در اتاقها که میهمان تاریکی شده بودن...
«... الماسهایی دست نیافتنی که به سقف آسمان میخ شدن. بعدها اونها اجرامی رو دیدن که در این میانه حرکت میکردن و این به هفت طبقهی آسمان مشهور شد: خورشید، ماه، عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل...»
و در ادامهش «... اجداد ما برای جاودان کردن قهرمانان، خدایان و اسطورههاشون اونها رو به آسمانها بردن ... و به نظر میرسه که در این کار موفق هم بودن چون بعد از گذشت چند هزار سال، هنوز برای ما وجود دارن و هنوز از اونها استفاده میکنیم...»
اینطوری بود که صبحت از صورتهای فلکی آغاز شد و اینبار از جنوب و از فرمانروایان آسمان زمستان جبار و سگهاش صحبت کردم. خوبیش این بود که جبار به راستی شبیه به اسطورهاش هم هست و دیگه کسی نمیتونه گیر بده که "این کجاش شبیه شکارچیه؟" (منظورم دباکبر و خرس بود البته) کمی از قرار شام هم گذشته بود و با این حال میخواستن که کمی بیشتر ادامه بدم...
خب فکر میکنم که همینقدر برای به یاد موندم از اون شب کافی باشه. دیرتر رصد اجرام کم سوتر هم با تلسکوپ شروع شد و حتا بعد از طلوع ماه هم ادامه پیدا کرد. یکی از بچهها هم از ماه طراحی کرد که امیدوارم بهدستم برسه. صبح هم با تک و توک بچههایی که هنوز زنده مونده بودن، آتشی برپا شد و سپیده و خورشید. و پیرمرد مهربانی که برامون هیزم آورد و چوبی که برای تعمیر طویلهای بود و ارزشمند و ما در آتش گذاشته بودیم، بی هیچ گلایهای و به آرومی از آتش ما برداشت. لبخند میزد...
دفعه پیش من به فرحزاد، روستایی در سه کیلومتری شمالشرقی مصر، نرفته بودم و اینبار میخواستم که حتما اونجا رو ببینم. حدود نه بود که چهار شتر رسیدن و ما در کویر به راه افتادیم. زیبا بود و آرام... زیبایی.
و بچههایی که هنوز بچگیشون رو به تمامی از دست نداده بودن و بر روی رملهای ماسهای غلت میزدن و سرتا پا پر از شن میشدن. فکر میکنم "آیرین" شروع کرد و کار به جایی رسید که جمعی وسط کویر موندن و باقی راه رو نیومدن... غلت میزدن.
هنوز خیلی برام سخته که تو کویر با کفش راه برم. گرمای ماسههای رو و کمی پایینتر خنکایی که در کویر غنیمت هم هست، همیشه لذتی تمام ناشدنی برام داشته. کویر تمام شد و به سنگریزهها هم رسیدیم [...] فرحزاد. دیش ماهواره هم دیدیم! بگم که فرحزاد شبها برق نداره البته.
کمی آنطرفتر از اینجا، تپهای ماسهای به ارتفاع بیست – سی متر بود که ده دقیقهای برای رسیدن بهش راه داشتیم. بالا رفتن از اون تپه محک خوبی برای نفسهای بریدهی ما بود. و در جمع ما کیوانی بود کلاس چهارم دبستان. بارها و بارها بالا رفت و پایین اومد و به راستی خسته هم نشده بود!
باز غلتیدنها و معلقزدنها و دشتی از تپههای شنی که پشت این دیوارهی بلند بودند و خنک نسیمی که در اون اوج میوزید...
در فرحزاد رود مانندی از آب قنات ساختن که درونش پر از ماهیهای کوچک هست. میانهی کویر باشی و ماهی؟
بخشی از راه برگشت رو سوار بر شتر بودم، حس خیلی خوبی بود به خصوص وقتی به لطف دوستم همایون همراه با شنیدن موسیقی جادهی ابرشیم "کیتارو" بود. صدای زنگولههای شتر و موسیقی، بیشتر وقتها نمیدونستی که صدا از آن موسیقی هست یا مال شترها. اما بهراستی شتر موجود عجیب غریبی هست، تجربه کردنش بد نیست. بگم که ساربان من هم کیوان ِ کلاس چهارمیای بود که به هیچ قیمتی نمیخواست ستارهشناس بشه: «مکانیک.» اگرچه منظورش تلفیقی از رشتهی مکانیک دانشگاه بود و کار تعمیر ماشین. با هم اطلاعات خوبی هم در مورد ماشینها مبادله کردیم.
غذای لذیذ: آبگوشت. سرانجام میتونستم بعد از دو شب و دو و نیم روز بیداری کامل بخوابم. قرار بود از حدود سه و نیم تا پنج بخوابم. ساعت شش و نیم بود که بیدار شدم و اون طور که میگن پرتاب یک لیوان – به شوخی البته – هم کمکی در بیدار شدن من نکرد. اما چرا دیر؟ هوا ابری بود. پوششی کامل از ابر که سرتاسر آسمان رو پوشانیده بود بی هیچ روزنهی امید یا تک ستارهی بختی. بگم که شب پیش "ستاره سهیل" رو هم دیدیم؛ بر لب افق اما پرفروغ.
من با جمعی در اتاق از ستارهشناسی و آماتور بودن و حرفهای بودن و تلسکوپ هابل و غیره میگفتم و بابک تفرشی در حیاط با عدهای دیگه از خاطرات سفرهاش و دوست عجیبش گرنات آلمانی حرف میزد. در این میانه آسمان هم هر از گاهی رخی نشان میداد و دوباره وضع بر همون منوال بود. بعد شام امیر حسین برنامهای طولانی و البته بسیار جذاب از عکسهاش نمایش داد. عکسهاش بیش از اندازه زیبا و دلانگیز هستن. میدونم که در آینده قراره نمایشگاهی بذاره که به راستی ارزش دیدن و باز هم دیدن داره.
ماه هم طلوع کرد و خبری از آسمان صاف نشد. بابک پیشنهاد رفتن به کویر داد و با بیدارها که کم هم نبودن راه افتادیم. طلوع ماه و نیمه ابرها نماهای بسیار زیبایی با کویر میساختن. بالاخره به تپهای مرتفع رسیدیم و حدود یک ساعتی موندیم. و باز جمعی به غلت زدن مشغول شدن و سه چهار نفری هم کمی جلوتر برای خودشون خلوتی پیدا کردن. هنوز هم بهشون حسودیم میشه.
بر آمدن ماه در میانهی ابرها هم پدیدههای جوی زیبایی رو خلق کرد: سگ ماه، ستونهای نوری که از میانهی ابرها بیرون میزدن و حتا خرمن ماه، از جمله زیباییهای یک شب رصدی تقریبا ابری با ماه بود که از دستشون ندادیم.
دیگه هوا صاف بود که برگشتیم. وقتی رسیدیم، جمعی به دور آتش درون حیاط گرد شدن و باقی تلسکوپ و دوربین رو برداشتن و دوباره رفتیم به پشت ده و رصد باز شروع شد. همراهی که میگفت بسیار به رصد علاقهمند هست و شب نخست به خاطر سردرد و ناخوشی نتونسته بود بیاد رو هم از خواب بیدار کردم و او هم مشغول رصد شد.
کوتاه مدتی بود و خوب بود و سر آخر هوا باز هم سر ناسازگاری گذاشت و تا صبح باز آتش بود و آسمانی زیبا.
و دقایقی قبل از بازگشت، رنگین کمانی بسیار زیبا هم ما رو به دیدنش میهمان کرد. جالب اینکه قوس این رنگینکمان به ظاهر بر عکس بود! و البته کمانی بسیار باز تر و کمنورتر هم از کنارهی کمان نخست بیرون زده بود.
مسیر برگشت، از دامغان و گرمسار و سمنان بود و بازدید از یکی دوجا. خواب، جیغ و فریاد، شعرهای دوران کودکی – و بزگسالی – خاطرات رصدها و گذشته ...
سرانجام حدود یازده شب تهران بودیم با قراری برای رصد بعد...
هرچی خواستم و اصرار داشتم و سعی کردیم تا قبل غروب برسیم، باز هم نشد و این بار که غروب مهم هم بود باز به رصدگاه نرسیدیم. ناگفته نماند که قرار حرکت بر شش صبح بود و بعد، بخش توری – بخشی که کارهای اجرایی و فنی و توضیحات غیر رصدی بر عهدهی اونهاست – مون اون رو به هفت تغییر دادن. به هر حال من چون بیدار بودم و چون قرار بود کسایی – که بعد بیشتر همراهان رو شامل میشد – همون ساعت شش بیان، من یک ربع زودتر از شش اونجا بودم. بگم که نخستین بار هم بود که ثانیههایی قبل از رصد نرسیده بودم!
به هر روی، مصر، روستای مصر، جای زیبایی هست. پیش از این هم مصر رفته بودم: جایی در میانهی کویر که تا کیلومترها شهری نیست. یزد، نایین و برای کسایی که بیشترمیشناسن جندق در نزدیکیهاش هستن. و در شرقتر به طبس میرسیم. ما از همین راه رفتیم. نزدیکیهای غروب نرسیده به حتا جندق، در کنار جاده ایستادیم و نظارهگر درخشش زهره و پایینتر عطاردی شدیم که در تاریک روشن هوا هم به خوبی دیده میشدن. بنا بود که هابل هم از همون سمت به آسمان ما بیاد و با کمی تاخیر این اتفاق افتاد و دو سه دقیقهای هم در آسمان بود. سوار کردن بچهها – و بزرگترها – که برخی هم شاید تا به حال چنان آسمانی رو ندیده بودن، چندان ساده نبود. سوار که شدیم، پدیدهی دیگری در آسمان نمایان شد: نور دایرةالبروجی. به طرز عجیبی تا حدود شصت درجهای آسمان کشیده شده بود و بسیار هم پرنور بود؛ هرچند دیدن این نور از داخل اتوبوسی که به سمت شرق حرکت میکرد و بنابراین غرب در پشتش قرار میگرفت، چندان هم ساده نبود. ناگفته اینکه میان این دو سیاره، اورانوس هم بود که با چشم غیر مسلح هم کمفروغ دیده میشد.
به مصر رسیدیم اگرچه دیر. تا شام یک ساعتی وقت بود و دوستانی که پیش از ما رسیده بودن و اگرچه گمان میکردم که "مریخی" باشن، به هیچوجه بویی از آسمان نبرده بودند. کنار آتش و گیتار و "جوات". تلسکوپها سوار شدن و کمی بعد با یکی دوبار صدا زدن بیشتر میهمانان آسمان نه در اتاقها که میهمان تاریکی شده بودن...
«... الماسهایی دست نیافتنی که به سقف آسمان میخ شدن. بعدها اونها اجرامی رو دیدن که در این میانه حرکت میکردن و این به هفت طبقهی آسمان مشهور شد: خورشید، ماه، عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل...»
و در ادامهش «... اجداد ما برای جاودان کردن قهرمانان، خدایان و اسطورههاشون اونها رو به آسمانها بردن ... و به نظر میرسه که در این کار موفق هم بودن چون بعد از گذشت چند هزار سال، هنوز برای ما وجود دارن و هنوز از اونها استفاده میکنیم...»
اینطوری بود که صبحت از صورتهای فلکی آغاز شد و اینبار از جنوب و از فرمانروایان آسمان زمستان جبار و سگهاش صحبت کردم. خوبیش این بود که جبار به راستی شبیه به اسطورهاش هم هست و دیگه کسی نمیتونه گیر بده که "این کجاش شبیه شکارچیه؟" (منظورم دباکبر و خرس بود البته) کمی از قرار شام هم گذشته بود و با این حال میخواستن که کمی بیشتر ادامه بدم...
خب فکر میکنم که همینقدر برای به یاد موندم از اون شب کافی باشه. دیرتر رصد اجرام کم سوتر هم با تلسکوپ شروع شد و حتا بعد از طلوع ماه هم ادامه پیدا کرد. یکی از بچهها هم از ماه طراحی کرد که امیدوارم بهدستم برسه. صبح هم با تک و توک بچههایی که هنوز زنده مونده بودن، آتشی برپا شد و سپیده و خورشید. و پیرمرد مهربانی که برامون هیزم آورد و چوبی که برای تعمیر طویلهای بود و ارزشمند و ما در آتش گذاشته بودیم، بی هیچ گلایهای و به آرومی از آتش ما برداشت. لبخند میزد...
دفعه پیش من به فرحزاد، روستایی در سه کیلومتری شمالشرقی مصر، نرفته بودم و اینبار میخواستم که حتما اونجا رو ببینم. حدود نه بود که چهار شتر رسیدن و ما در کویر به راه افتادیم. زیبا بود و آرام... زیبایی.
و بچههایی که هنوز بچگیشون رو به تمامی از دست نداده بودن و بر روی رملهای ماسهای غلت میزدن و سرتا پا پر از شن میشدن. فکر میکنم "آیرین" شروع کرد و کار به جایی رسید که جمعی وسط کویر موندن و باقی راه رو نیومدن... غلت میزدن.
هنوز خیلی برام سخته که تو کویر با کفش راه برم. گرمای ماسههای رو و کمی پایینتر خنکایی که در کویر غنیمت هم هست، همیشه لذتی تمام ناشدنی برام داشته. کویر تمام شد و به سنگریزهها هم رسیدیم [...] فرحزاد. دیش ماهواره هم دیدیم! بگم که فرحزاد شبها برق نداره البته.
کمی آنطرفتر از اینجا، تپهای ماسهای به ارتفاع بیست – سی متر بود که ده دقیقهای برای رسیدن بهش راه داشتیم. بالا رفتن از اون تپه محک خوبی برای نفسهای بریدهی ما بود. و در جمع ما کیوانی بود کلاس چهارم دبستان. بارها و بارها بالا رفت و پایین اومد و به راستی خسته هم نشده بود!
باز غلتیدنها و معلقزدنها و دشتی از تپههای شنی که پشت این دیوارهی بلند بودند و خنک نسیمی که در اون اوج میوزید...
در فرحزاد رود مانندی از آب قنات ساختن که درونش پر از ماهیهای کوچک هست. میانهی کویر باشی و ماهی؟
بخشی از راه برگشت رو سوار بر شتر بودم، حس خیلی خوبی بود به خصوص وقتی به لطف دوستم همایون همراه با شنیدن موسیقی جادهی ابرشیم "کیتارو" بود. صدای زنگولههای شتر و موسیقی، بیشتر وقتها نمیدونستی که صدا از آن موسیقی هست یا مال شترها. اما بهراستی شتر موجود عجیب غریبی هست، تجربه کردنش بد نیست. بگم که ساربان من هم کیوان ِ کلاس چهارمیای بود که به هیچ قیمتی نمیخواست ستارهشناس بشه: «مکانیک.» اگرچه منظورش تلفیقی از رشتهی مکانیک دانشگاه بود و کار تعمیر ماشین. با هم اطلاعات خوبی هم در مورد ماشینها مبادله کردیم.
غذای لذیذ: آبگوشت. سرانجام میتونستم بعد از دو شب و دو و نیم روز بیداری کامل بخوابم. قرار بود از حدود سه و نیم تا پنج بخوابم. ساعت شش و نیم بود که بیدار شدم و اون طور که میگن پرتاب یک لیوان – به شوخی البته – هم کمکی در بیدار شدن من نکرد. اما چرا دیر؟ هوا ابری بود. پوششی کامل از ابر که سرتاسر آسمان رو پوشانیده بود بی هیچ روزنهی امید یا تک ستارهی بختی. بگم که شب پیش "ستاره سهیل" رو هم دیدیم؛ بر لب افق اما پرفروغ.
من با جمعی در اتاق از ستارهشناسی و آماتور بودن و حرفهای بودن و تلسکوپ هابل و غیره میگفتم و بابک تفرشی در حیاط با عدهای دیگه از خاطرات سفرهاش و دوست عجیبش گرنات آلمانی حرف میزد. در این میانه آسمان هم هر از گاهی رخی نشان میداد و دوباره وضع بر همون منوال بود. بعد شام امیر حسین برنامهای طولانی و البته بسیار جذاب از عکسهاش نمایش داد. عکسهاش بیش از اندازه زیبا و دلانگیز هستن. میدونم که در آینده قراره نمایشگاهی بذاره که به راستی ارزش دیدن و باز هم دیدن داره.
ماه هم طلوع کرد و خبری از آسمان صاف نشد. بابک پیشنهاد رفتن به کویر داد و با بیدارها که کم هم نبودن راه افتادیم. طلوع ماه و نیمه ابرها نماهای بسیار زیبایی با کویر میساختن. بالاخره به تپهای مرتفع رسیدیم و حدود یک ساعتی موندیم. و باز جمعی به غلت زدن مشغول شدن و سه چهار نفری هم کمی جلوتر برای خودشون خلوتی پیدا کردن. هنوز هم بهشون حسودیم میشه.
بر آمدن ماه در میانهی ابرها هم پدیدههای جوی زیبایی رو خلق کرد: سگ ماه، ستونهای نوری که از میانهی ابرها بیرون میزدن و حتا خرمن ماه، از جمله زیباییهای یک شب رصدی تقریبا ابری با ماه بود که از دستشون ندادیم.
دیگه هوا صاف بود که برگشتیم. وقتی رسیدیم، جمعی به دور آتش درون حیاط گرد شدن و باقی تلسکوپ و دوربین رو برداشتن و دوباره رفتیم به پشت ده و رصد باز شروع شد. همراهی که میگفت بسیار به رصد علاقهمند هست و شب نخست به خاطر سردرد و ناخوشی نتونسته بود بیاد رو هم از خواب بیدار کردم و او هم مشغول رصد شد.
کوتاه مدتی بود و خوب بود و سر آخر هوا باز هم سر ناسازگاری گذاشت و تا صبح باز آتش بود و آسمانی زیبا.
و دقایقی قبل از بازگشت، رنگین کمانی بسیار زیبا هم ما رو به دیدنش میهمان کرد. جالب اینکه قوس این رنگینکمان به ظاهر بر عکس بود! و البته کمانی بسیار باز تر و کمنورتر هم از کنارهی کمان نخست بیرون زده بود.
مسیر برگشت، از دامغان و گرمسار و سمنان بود و بازدید از یکی دوجا. خواب، جیغ و فریاد، شعرهای دوران کودکی – و بزگسالی – خاطرات رصدها و گذشته ...
سرانجام حدود یازده شب تهران بودیم با قراری برای رصد بعد...

jaleb bod vali kamel nabod;
khosheman amad;
Comment by hasti???!!! — February 13, 2007 @ 3:04 pm
هاشم...عجب رصدی بود پسر . و چه زیبا نوشتی . سادگیش جذاب هست . هاشم یه سوال : تو می خوای بچگیتو فراموش کنی؟ چرا تو که این همه موافق فراموش نکردن کودکی هستی چرا غلت نخوردی ؟ لذت بخش بود ....به امید رصد بعد .
Comment by negar — February 14, 2007 @ 9:13 am