آسمان ِ هر کجا

February 19, 2007

رصد نوا و بارش تگرگ

Filed under: روزمرگی

به‌جای اون چند دقیقه، بیست وچهار ساعت گذشت و شب بعد -صبح امروز – رفتیم برای دیدن این نو ستاره. هوا تقریبا ابری بود اما سایت هواشناسی پیش‌بینی کرده بود که دم صبح، ساعت چهار هوا صافِ صاف خواهد بود. به سمت قم رفتیم، دماوند اگر چه بهتر بود اما دمایی که احساس می‌کردی منفی بیست درجه سلسیوس بود! پس همون بهتر که به قم بریم.
آسمان امیدوار کننده بود در شروع و ابرها پاره پاره پنجاه و پنج کیلومتر از راه قم رو رفته بودیم که گفتیم کناری بزنیم و اگه قرار باشه هوا صاف باشه نشانه‌هایی ازش رو خواهیم دید. اما هوا.... سیاه ِ سیاه بود. کاملا بسته. تصمیم گرفتیم برگردیم. دویست متر جلوتر دوربرگردانی هست که پیشنهاد می‌کنم به خاطر بسپاریدش، گاهی اوقات هنگام رصد رفتن بدرد تون خواهد خورد. به دوربرگردان نرسیده بودیم که تگرگ شدیدی emoticonشروع به باریدن کرد حالا اینحا هم داره برف و بارون می‌یاد

 راستی ما باز شدیم. این هم خبر خوش

February 18, 2007

!می‌رم رصد یه نواختر

Filed under: آسمانی

تا چند دقیقه‌ی دیگه با امیر حسین می‌ریم تا نواختر بسیار پرنوری رو که به تازگی در آسمان هویدا شده، رصد کنیم
نواختر از قدر کمتر از چهار هست و به خوبی با چشم غیر مسلح رصد می‌شه. می‌ریم به سمت قم و در بیابون‌های اون جا خواهیم بود
در صورت‌فلکی عقرب هست و تقریبا در جنوب غربی‌ سیاره‌ی مشتری. کاشف این نواختر دو تا آماتور ژاپنی بودن که در زمان کشف – اواسط بهمن – اون رو از قدر 9 پیدا کردن و حالا قدرش به زیر چهار رسیده! اعجاب انگیزه

این نخستین نو در زندگی‌ام هست که می‌خوام ببینم. بعد از لغو شدن اون رصد قبلی این شانس بزرگی هست. شاید هم شانس بیاریم و ابرنواختر شد

February 15, 2007

!پلمپ شدیم

Filed under: روزمرگی

وقت ندارم که خیلی توضیح بدم. دیروز تا حالا پلمپ شدیم. نمی‌دونم خنده‌دار بود یا اعصاب خورد کن. اون موقع‌اش که خیلی عصبانی بودم. کلی آدم اومدن تو و ریختن و در بستن و فوری چندتا دوربین هم اومد و شروع کرد به فیلمبرداری. انگار کن که بن‌لادن رو یا بوش رو گرفته باشن. افتخاری می‌کردن و هم می‌ترسیدن.
ترس از اینکه تصویر خودشون تو دوربین بیفته و مردم ببینند شون. همه‌ی این شلوغی‌ها برا این بود که یکی داشت جلوی فروشگاه فیلم می‌فروخت. نه فیلم مستهجن! فیلم‌های غیر مجاز – یعنی فیلم‌هایی که مجوز ندارن – و همه‌ی اون فیلمبردارهای بی‌... خودشون همه‌ی اون فیلم‌ها و بدترش رو هم دیده بودن.
اومدن و کامپیوترها رو هم گشتن. خنده‌دار بود. فقط تو یکی از کامپیوترها عکس همسر یکی از بچه‌ها بود که خواستن پاکش کنه. همین و رفتن.
بیست دقیقه بعد برگشتن و گفتن که برید می‌خواهیم پلمپ کنیم! دلیل: چون جواز کسب‌تون نیست.
حالا ما پلمپ هستیم. خنده‌داره
فردا رصد می‌ریم: دیر گچی در جنوب شرقی ورامین، چرم‌شهر.

February 13, 2007

کویر مصر

برای نخستین‌بار با گروه خودم و آسمان شب رصد رفتیم. جمعه صبح از جای همیشگی رصد رفتن این روزهامون – پارک اندیشه – و ساعت شش صبح. قبل از رصد دل نگرانی‌های زیادی داشتم، دلایلش بماند، اما بالاخره بعد یک شب بیدار موندن تا صبح، سوار اتوبوس شدیم.
هرچی خواستم و اصرار داشتم و سعی کردیم تا قبل غروب برسیم، باز هم نشد و این بار که غروب مهم هم بود باز به رصدگاه نرسیدیم. ناگفته نماند که قرار حرکت بر شش صبح بود و بعد، بخش توری – بخشی که کارهای اجرایی و فنی و توضیحات غیر رصدی بر عهده‌ی اونهاست – مون اون رو به هفت تغییر دادن. به هر حال من چون بیدار بودم و چون قرار بود کسایی – که بعد بیشتر همراهان رو شامل می‌شد – همون ساعت شش بیان، من یک ربع زودتر از شش اونجا بودم. بگم که نخستین بار هم بود که ثانیه‌هایی قبل از رصد نرسیده بودم!
به هر روی، مصر، روستای مصر، جای زیبایی هست. پیش از این هم مصر رفته بودم: جایی در میانه‌ی کویر که تا کیلومترها شهری نیست. یزد، نایین و برای کسایی که بیشترمی‌شناسن جندق در نزدیکی‌هاش هستن. و در شرق‌تر به طبس می‌رسیم. ما از همین راه رفتیم. نزدیکی‌های غروب نرسیده به حتا جندق، در کنار جاده ایستادیم و نظاره‌گر درخشش زهره و پایین‌تر عطاردی شدیم که در تاریک روشن هوا هم به خوبی دیده می‌شدن. بنا بود که هابل هم از همون سمت به آسمان ما بیاد و با کمی تاخیر این اتفاق افتاد و دو سه دقیقه‌ای هم در آسمان بود. سوار کردن بچه‌ها – و بزرگترها – که برخی هم شاید تا به حال چنان آسمانی رو ندیده بودن، چندان ساده نبود. سوار که شدیم، پدیده‌ی دیگری در آسمان نمایان شد: نور دایرة‌البروجی. به طرز عجیبی تا حدود شصت درجه‌ای آسمان کشیده شده بود و بسیار هم پرنور بود؛ هرچند دیدن این نور از داخل اتوبوسی که به سمت شرق حرکت می‌کرد و بنابراین غرب در پشتش قرار می‌گرفت، چندان هم ساده نبود. ناگفته این‌که میان این دو سیاره، اورانوس هم بود که با چشم غیر مسلح هم کم‌فروغ دیده می‌شد.
به مصر رسیدیم اگرچه دیر. تا شام یک ساعتی وقت بود و دوستانی که پیش از ما رسیده بودن و اگرچه گمان می‌کردم که "مریخی" باشن، به هیچ‌وجه بویی از آسمان نبرده بودند. کنار آتش و گیتار و "جوات". تلسکوپ‌ها سوار شدن و کمی بعد با یکی دوبار صدا زدن بیشتر میهمانان آسمان نه در اتاق‌ها که میهمان تاریکی شده بودن...
«... الماس‌هایی دست نیافتنی که به سقف آسمان میخ شدن. بعدها اون‌ها اجرامی رو دیدن که در این میانه حرکت می‌کردن و این به هفت طبقه‌‌ی آسمان مشهور شد: خورشید، ماه، عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل...»
و در ادامه‌ش «... اجداد ما برای جاودان کردن قهرمانان، خدایان و اسطوره‌هاشون اون‌ها رو به آسمان‌ها بردن ... و به نظر می‌رسه که در این کار موفق هم بودن چون بعد از گذشت چند هزار سال، هنوز برای ما وجود دارن و هنوز از اون‌ها استفاده می‌کنیم...»
اینطوری بود که صبحت از صورت‌های فلکی آغاز شد و این‌بار از جنوب و از فرمان‌روایان آسمان زمستان جبار و سگ‌هاش صحبت کردم. خوبی‌ش این بود که جبار به راستی شبیه به اسطوره‌اش هم هست و دیگه کسی نمی‌تونه گیر بده که "این کجاش شبیه شکارچیه؟" (منظورم دب‌اکبر و خرس بود البته) کمی از قرار شام هم گذشته بود و با این حال می‌خواستن که کمی بیشتر ادامه بدم...
خب فکر می‌کنم که همین‌قدر برای به یاد موندم از اون شب کافی باشه. دیرتر رصد اجرام کم سوتر هم با تلسکوپ شروع شد و حتا بعد از طلوع ماه هم ادامه پیدا کرد. یکی از بچه‌ها هم از ماه طراحی کرد که امیدوارم به‌دستم برسه. صبح هم با تک و توک بچه‌هایی که هنوز زنده مونده بودن، آتشی برپا شد و سپیده و خورشید. و پیرمرد مهربانی که برامون هیزم آورد و چوبی که برای تعمیر طویله‌ای بود و ارزشمند و ما در آتش گذاشته بودیم، بی هیچ گلایه‌ای و به آرومی از آتش ما برداشت. لبخند می‌زد...
دفعه پیش من به فرح‌زاد، روستایی در سه کیلومتری شمال‌شرقی مصر، نرفته بودم و این‌بار می‌خواستم که حتما اونجا رو ببینم. حدود نه بود که چهار شتر رسیدن و ما در کویر به راه افتادیم. زیبا بود و آرام... زیبایی.
و بچه‌هایی که هنوز بچگی‌شون رو به تمامی از دست نداده‌ بودن و بر روی رمل‌های ماسه‌ای غلت می‌زدن و سرتا پا پر از شن می‌شدن. فکر می‌کنم "آیرین" شروع کرد و کار به جایی رسید که جمعی وسط کویر موندن و باقی راه رو نیومدن... غلت می‌زدن.
هنوز خیلی برام سخته که تو کویر با کفش راه برم. گرمای ماسه‌های رو و کمی پایین‌تر خنکایی که در کویر غنیمت هم هست، همیشه لذتی تمام ناشدنی برام داشته. کویر تمام شد و به سنگ‌ریزه‌ها هم رسیدیم [...] فرح‌زاد. دیش ماهواره هم دیدیم! بگم که فرحزاد شب‌ها برق نداره البته.
کمی آنطرف‌تر از اینجا، تپه‌ای ماسه‌ای به ارتفاع بیست – سی متر بود که ده دقیقه‌ای برای رسیدن بهش راه داشتیم. بالا رفتن از اون تپه محک خوبی برای نفس‌های بریده‌ی ما بود. و در جمع ما کیوانی بود کلاس چهارم دبستان. بارها و بارها بالا رفت و پایین اومد و به راستی خسته هم نشده بود!
باز غلتیدن‌ها و معلق‌زدن‌ها و دشتی از تپه‌‌های شنی که پشت این دیواره‌ی بلند بودند و خنک نسیمی که در اون اوج می‌وزید...
در فرح‌زاد رود مانندی از آب قنات ساختن که درونش پر از ماهی‌های کوچک هست. میانه‌ی کویر باشی و ماهی؟
بخشی از راه برگشت رو سوار بر شتر بودم، حس خیلی خوبی بود به خصوص وقتی به لطف دوستم همایون همراه با شنیدن موسیقی جاده‌ی ابرشیم "کیتارو" بود. صدای زنگوله‌های شتر و موسیقی، بیشتر وقت‌ها نمی‌دونستی که صدا از آن موسیقی هست یا مال شترها. اما به‌راستی شتر موجود عجیب غریبی هست، تجربه کردنش بد نیست. بگم که ساربان من هم کیوان ِ کلاس چهارمی‌ای بود که به هیچ قیمتی نمی‌خواست ستاره‌شناس بشه: «مکانیک.» اگرچه منظورش تلفیقی از رشته‌ی مکانیک دانشگاه بود و کار تعمیر ماشین. با هم اطلاعات خوبی هم در مورد ماشین‌ها مبادله کردیم.
غذای لذیذ: آبگوشت. سرانجام می‌تونستم بعد از دو شب و دو و نیم روز بیداری کامل بخوابم. قرار بود از حدود سه و نیم تا پنج بخوابم. ساعت شش و نیم بود که بیدار شدم و اون طور که می‌گن پرتاب یک لیوان – به شوخی البته – هم کمکی در بیدار شدن من نکرد. اما چرا دیر؟ هوا ابری بود. پوششی کامل از ابر که سرتاسر آسمان رو پوشانیده بود بی هیچ روزنه‌ی امید یا تک ستاره‌ی بختی. بگم که شب پیش "ستاره‌ سهیل" رو هم دیدیم؛ بر لب افق اما پرفروغ.
من با جمعی در اتاق از ستاره‌شناسی و آماتور بودن و حرفه‌ای بودن و تلسکوپ هابل و غیره می‌گفتم و بابک تفرشی در حیاط با عده‌ای دیگه از خاطرات سفرهاش و دوست عجیبش گرنات آلمانی حرف می‌زد. در این میانه آسمان هم هر از گاهی رخی نشان می‌داد و دوباره وضع بر همون منوال بود. بعد شام امیر حسین برنامه‌ای طولانی و البته بسیار جذاب از عکس‌هاش نمایش داد. عکس‌هاش بیش از اندازه زیبا و دل‌انگیز هستن. می‌دونم که در آینده قراره نمایشگاهی بذاره که به راستی ارزش دیدن و باز هم دیدن داره.
ماه هم طلوع کرد و خبری از آسمان صاف نشد. بابک پیشنهاد رفتن به کویر داد و با بیدارها که کم هم نبودن راه افتادیم. طلوع ماه و نیمه ابرها نماهای بسیار زیبایی با کویر می‌ساختن. بالاخره به تپه‌ای مرتفع رسیدیم و حدود یک ساعتی موندیم. و باز جمعی به غلت زدن مشغول شدن و سه چهار نفری هم کمی جلوتر برای خودشون خلوتی پیدا کردن. هنوز هم بهشون حسودیم می‌شه.
بر آمدن ماه در میانه‌ی ابرها هم پدیده‌های جوی زیبایی رو خلق کرد: سگ ماه، ستون‌های نوری که از میانه‌ی ابرها بیرون می‌زدن و حتا خرمن ماه، از جمله زیبایی‌های یک شب رصدی تقریبا ابری با ماه بود که از دست‌شون ندادیم.
دیگه هوا صاف بود که برگشتیم. وقتی رسیدیم، جمعی به دور آتش درون حیاط گرد شدن و باقی تلسکوپ و دوربین رو برداشتن و دوباره رفتیم به پشت ده و رصد باز شروع شد. همراهی که می‌گفت بسیار به رصد علاقه‌مند هست و شب نخست به خاطر سردرد و ناخوشی نتونسته بود بیاد رو هم از خواب بیدار کردم و او هم مشغول رصد شد.
کوتاه مدتی بود و خوب بود و سر آخر هوا باز هم سر ناسازگاری گذاشت و تا صبح باز آتش بود و آسمانی زیبا.
و دقایقی قبل از بازگشت، رنگین کمانی بسیار زیبا هم ما رو به دیدنش میهمان کرد. جالب اینکه قوس این رنگین‌کمان به ظاهر بر عکس بود! و البته کمانی بسیار باز تر و کم‌نورتر هم از کناره‌ی کمان نخست بیرون زده بود.
مسیر برگشت، از دامغان و گرمسار و سمنان بود و بازدید از یکی دوجا. خواب، جیغ و فریاد، شعرهای دوران کودکی – و بزگسالی – خاطرات رصدها و گذشته ...
سرانجام حدود یازده شب تهران بودیم با قراری برای رصد بعد...

February 4, 2007

دزدی در کرج

خب، نخستین پست برای ثبت در تاریخ چندان دل‌انگیز نیست. گرچه دیگه قدیمی شده، اما چون هنوز درگیرش هستم می‌خوام بنویسمش (یه چیز خیلی احمانه‌ای وجود داره و اون اینه که من نمی‌دونم این چطوری (راست به چپ می‌شه! کاملا اعصاب من رو بهم ریخته emoticon

بگذریم... این که درست بشو نیست
شب تاسوعا بود (اینم می‌گم تا در تاریخ ثبت شه که شال 1385 خودمون) رفتم کرج تا برای دوستی که مدتها ازم می‌خواست ویندوز نصب کنم. ترافیک وحشتناکی بود و به جای 20 دقیقه 2 ساعت و نیم تو راه بودم با چه نوحه خوانی‌ای
خلاصه رسیدم و تا ساعت سه اومدیم بیایم خونه. سر راه تو اون خراب شده که ماشین پیدا نمی‌شه، به آژانس رسیدیم که آقایی که بیدار شد و گفت همه خوابن ماسین نمی‌دیم. واقعا نفهمیدم هنوز که خب اگه می‌خواستین بخوابین می‌رفتین خونه‌هاتون، چرا اونجا آخه؟
خلاصه بیست قدمی از آژانس دور نشده بودیم که یه ماشین پیداش شد و رفیق ما هم دست تکون داد که ما رو تا سر خیابونی جایی برسونه. اون هم جفت پا پرید رو ترمز، اونقدر تند که ماشین خاموش کرد، و نخستین سوال این بود: شماها این وقت شب اینجا چی‌کار می‌کنید، کارت شناسایی

... من شناسنامه‌ام رو دستم گرفتم و رفتم جلو، پرسید چی کار می‌کنید و خونه‌تون کجاست و از این حرفا و من هم چند بار ازش خواستم که کارت شناسایی نشون بده

اون هم خودش رو سرگرد ایمانی ار اداره‌ی آگاهی معرفی کرد و گفت کارت هم نشون می‌دهم و خلاصه هم نشون نداد و خواست جیب‌ها مون رو خالی کنیم، من هم یه مشت دستمال کاغذی  و موبایلم رو در آوردم، دوستم هم کیف پول و موبایلش رو.. آقای سرگرد هم پرسید که کارتن موبایل‌هاتون کجاست‍!موبایل‌ها مال کیه؟

خب کارتون موبایل کجا باید باشه؟ تو جیب آدم که حتما نیست! گفتیم خب خونه هست -اگرچه خون هم نبود – گفت خونة تون کجاست... خونه‌ی دوستم نزدیک بود عقب رو نشون دادیم، دنده عقب گرفت و گفت بیاین ببینم، ... خلاصه، بیاین ببینم همان و آقا دزده گازش رو گرفت و رفت

ما هم با همون آژانس رفتیم کلانتری، محبت هم کردن و از ما پول نگرفتن. (من پول داشتم، کیف پوام رو نداده بودم) مامورین هم لطف کردن و همه چیز رو به چهارشنبه یعنی دو روز بعدش موکول کردن

اما برای اینکه ناگفته نمونه، دزده شب بعد گرفته شد و من قراره فردا برم تا شاید موبایلم رو که البته پیدا شده بگیرم

باقیش شاید برا بعدها

February 1, 2007

توی شلوغی اینجا

Filed under: Uncategorized

اینجا اون قدر شلوغ هستم که نتونم چیزی بنویسم. حواس جمع که بماند
اما مرض نوشتن نمی‌ذاره که آروم باشم و "وقت"ی که هیچ وقت خالی نیست مجال نوشتن

پس در همین حال و هوای میان زمین و هوا و میانه‌ی دو هیچ، همین طور اشاره‌ای کنم که امروز، به جز مسلمانانی که هر روزه با هم سر و کار داریم، هم با مسیحی‌ها کارم افتاد و هم با یک یهودی گفت‌و گویی داشتم. باید قبول کنم که دنیا کوچک شده. روزگاری اگر وقتی شد و حالی موند، توضیحش خواهد داد.
این پاره نوشته، یه جورایی بیشتر برای تست کردن بود تا .... بگذریم






















Get free blog up and running in minutes with Blogsome
Theme designed by Minz Meyer