خب، نخستین پست برای ثبت در تاریخ چندان دلانگیز نیست. گرچه دیگه قدیمی شده، اما چون هنوز درگیرش هستم میخوام بنویسمش (یه چیز خیلی احمانهای وجود داره و اون اینه که من نمیدونم این چطوری (راست به چپ میشه! کاملا اعصاب من رو بهم ریخته 
بگذریم... این که درست بشو نیست
شب تاسوعا بود (اینم میگم تا در تاریخ ثبت شه که شال 1385 خودمون) رفتم کرج تا برای دوستی که مدتها ازم میخواست ویندوز نصب کنم. ترافیک وحشتناکی بود و به جای 20 دقیقه 2 ساعت و نیم تو راه بودم با چه نوحه خوانیای
خلاصه رسیدم و تا ساعت سه اومدیم بیایم خونه. سر راه تو اون خراب شده که ماشین پیدا نمیشه، به آژانس رسیدیم که آقایی که بیدار شد و گفت همه خوابن ماسین نمیدیم. واقعا نفهمیدم هنوز که خب اگه میخواستین بخوابین میرفتین خونههاتون، چرا اونجا آخه؟
خلاصه بیست قدمی از آژانس دور نشده بودیم که یه ماشین پیداش شد و رفیق ما هم دست تکون داد که ما رو تا سر خیابونی جایی برسونه. اون هم جفت پا پرید رو ترمز، اونقدر تند که ماشین خاموش کرد، و نخستین سوال این بود: شماها این وقت شب اینجا چیکار میکنید، کارت شناسایی
... من شناسنامهام رو دستم گرفتم و رفتم جلو، پرسید چی کار میکنید و خونهتون کجاست و از این حرفا و من هم چند بار ازش خواستم که کارت شناسایی نشون بده
اون هم خودش رو سرگرد ایمانی ار ادارهی آگاهی معرفی کرد و گفت کارت هم نشون میدهم و خلاصه هم نشون نداد و خواست جیبها مون رو خالی کنیم، من هم یه مشت دستمال کاغذی و موبایلم رو در آوردم، دوستم هم کیف پول و موبایلش رو.. آقای سرگرد هم پرسید که کارتن موبایلهاتون کجاست!موبایلها مال کیه؟
خب کارتون موبایل کجا باید باشه؟ تو جیب آدم که حتما نیست! گفتیم خب خونه هست -اگرچه خون هم نبود – گفت خونة تون کجاست... خونهی دوستم نزدیک بود عقب رو نشون دادیم، دنده عقب گرفت و گفت بیاین ببینم، ... خلاصه، بیاین ببینم همان و آقا دزده گازش رو گرفت و رفت
ما هم با همون آژانس رفتیم کلانتری، محبت هم کردن و از ما پول نگرفتن. (من پول داشتم، کیف پوام رو نداده بودم) مامورین هم لطف کردن و همه چیز رو به چهارشنبه یعنی دو روز بعدش موکول کردن
اما برای اینکه ناگفته نمونه، دزده شب بعد گرفته شد و من قراره فردا برم تا شاید موبایلم رو که البته پیدا شده بگیرم
باقیش شاید برا بعدها